منظور حافظ و سایر شعرا از عشق و معشوق و می معنای عرفانیست نه عشق جوانها! (از علامه شعرانی ره)

عرفا و صوفیه در بیانات خود بعضى مطالب اظهار مى‏کنند که با ادب منافات دارد و البته مراعات ادب در امور لازم است، چنانکه شخص معبّر در جواب هارون الرشید که خواب دیده بود دندانهاى او ریخته است معبّر گفت: اقوام خلیفه تمام بمیرند. خلیفه متغیّر شد و امر کرد او را زدند. دیگرى آمد گفت: عمر خلیفه از تمام اقوام و خویشان بیشتر است. خلیفه انعامش داد با اینکه همان مطلب را گفته بود، براى مراعات ادب مستحق انعام گردید. در خداشناسى و عبادت هم مراعات ادب لازم است، مثلا اگر مسجد خراب شود و مسجد هم خانه خداست یک کسى خطاب به خدا کند و بگوید: «اى خانه خراب» بى‏ادب بوده، گرچه مطلب او راست و درست است. یا کسى بگوید: «اى خداى بى‏عقل بى‏شعور بى‏مدرک» بى‏ادبى است، ولى سخنى صحیح است؛ زیرا که عاقل و شاعر بر خدا کفر است، و خداوند عقل ندارد چنانکه چشم ندارد ولى تمام چیزها را مى‏داند و مى‏بیند، و نیز شیخ محمود شبسترى در گلشن راز گوید:


مسلمان گر بدانستى که بت چیست یقین کردى که دین در بت‏پرستى است

در ظاهر چقدر خطاست که انسان بگوید دین در بت‏پرستى است. اگر بت‏پرستى صحیح بود چرا پیغمبر اکرم بت‏پرستها را کشت و بتها را از خانه کعبه ریخت و شکست، حتى صورت حضرت ابراهیم را انداخت و شکست؟ و لو اینکه معناى صحیحى اراده کرده و مى‏خواهد بگوید اصلا بت واقعیت ندارد و هیچ نیست و آن هم مخلوق خداست؛ پس وقتى نگاه به بت کند و ببیند سنگ آن را خدا خلق کرده، و جواهر الوان و عقلى که خدا به بتگر داده و به صنعت آن را ساخته آن وقت بگوید: منزّه است آن خدایى که چنین سنگ و جواهر خلق کرده.

این عین خداشناسى است، ربطى به بت‏پرستى ندارد. امّا آن مشرک چون این نظر را ندارد گمان مى‏کند همین سنگ خالق و واسطه اوست، به این جهت گمراه و کافر است.

وگر مشرک ز بت آگاه گشتى کجا در دین خود گمراه گشتى؟

ندید او از بت إلّا خلق ظاهر بدین علّت شد اندر شرع کافر

تو هم گر زو نبینى حقّ پنهان بشرع اندر نخوانندت مسلمان

و در بیان اینکه چطور بت‏پرستى عین دین حق است مى‏گوید:

بدان خوبى رخ بت را که آراست؟ که گشتى بت‏پرست ار حق نمى‏خواست؟

همو کرد و همو گفت و همو بود نکو کرد و نکو گفت و نکو بود

یکى گوى و یکى بین و یکى دان بدین ختم آمد اصل و فرع ایمان

علاوه بر این بسیارى از شعرا که مسلک عرفانى دارند مانند حافظ و سعدى و مولوى اصطلاحاتى در بین خود در اشعار ذکر مى‏کنند

سعدى یا سایر شعرا که گفته‏اند: «عشق» مقصودشان چیز دیگر بوده غیر عشقبازى جوانها، و آن عبارت است از مرتبه فوق عقل که ممکن است از آن به قریحه و ذوق تعبیر کرد، و نسبت عشق و عقل نسبت طبع شعر است و عروض: شخصى هیچ عروض نخوانده و اوزان اشعار و بحر مجتث و رمل و خفیف و سریع را ندانسته شعرهاى خوب مى‏گوید، و یک نفر دیگر بالعکس عروض را بخوبى مى‏داند و شعر نمى‏تواند بگوید. پس قریحه ممکن است در بعضى موجود باشد که دقایق عروض بلکه دقایق فصاحت و بلاغت را بفهمند و در کلام خود به کار ببرند، و معانى بیان نخوانده و اصطلاحات آن را نفهمیده باشند و کلام او شاهد براى علماى معانى بیان باشد. و بعید نیست قوّه‏اى در بعضى مردم باشد و در بعضى دیگر نباشد، یک نفر وقتى به خط میر نگاه کرد مى‏فهمد قشنگى و زیبایى آن را، و به قیمت گزاف مى‏خرد با آنکه کاغذش کهنه است و رنگ مرکّب از بین رفته، شخص دیگر که چشمش پرقوت‏تر است نگاه مى‏کند و قشنگى آن را نمى‏فهمد و گمان مى‏کند کس دیگر که روى کاغذ نو با مرکّب برّاق نوشته خطّش بهتر است، همچنین قالیچه و قلمکار. بعضى مردم جنس خوب و بد را مى‏شناسند و بعضى نمى‏شناسند: الماس و زمرّد و لعل و غیره، همین‏طور است شناختن شعر خوب و بد؛ در بعضى این ذوق هست و در بعضى نیست. بنابراین ممکن است که در بعضى خداوند قوّه‏اى قرار داده باشد. که در خداشناسى چیزهایى بفهمند و بگویند بدون آنکه درس خوانده باشند، یا از کسى شنیده باشند، و دیگران آن قوه را نداشته و نفهمیده باشند.

حضرت پیغمبر و امیر المؤمنین علیهما السّلام بالاترین مقام و مرتبه این قوه را داشتند؛ زیرا که:

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مسأله ‏آموز صد مدرّس شد

آنچه از آنها رسیده است در کلمات سابقین از عرب و غیر عرب نبوده در هیچ عبارت. پیش از امیر المؤمنین علیه السّلام این گونه سخن کسى به خاطر ندارد که بفرماید: «فمن وصف الله (سبحانه) فقد قرنه، و من قرنه فقد ثنّاه، و من ثنّاه فقد جزّأه، و من جزّأه فقد جهله» سر رشته به دست علما دادند که هزار و سیصد سال درس‏خوانده‏ها، حکما و متفکّرین اگر به مقامى برسند که فرمایش آن حضرت را بفهمند از افتخار- به قول شعراى قدیم- کلاه گوشه بر عرش مى‏سایند.

این قوه غیر عقل است؛ زیرا که فکر و عقل تا اندازه‏اى در همه مردم هست.

این قوه‏ایست قدسى الهى همان‏طور که چشم مدرکات سامعه را درک نمى‏کند، و سامعه مدرکات باصره را نمى‏فهمد، عقل هم مدرکات این قوّه را ملتفت نمى‏شود. و عرفا از این قوّه تعبیر به عشق کرده‏اند. بنابراین شعرا و عرفا یک اسم زشتى را گذاشته‏اند براى یک معنى عالى، مى‏خواهند بگویند: قوّه قدسیه یا الهام ملکوتى، گفته‏اند: عشق؛ که تا جوان بى‏فکر بشنود گمان کند عشق به زن مردم باعث سعادت است، و هر که عشق به آنها ندارد انسان نیست؛ و لیکن حقیقت این است که هر کسى قوّه قدسیه ندارد مثل بعضى فلاسفه که مى‏خواهند به عقل خود دین را بفهمند، اینها در هلاکت هستند، و با فکر مخالفت با کسانى مى‏کنند که به الهام خدایى چیز فهمیده‏اند، از سعادت دور افتاده‏اند، عشق متابعت قرآن و وحى است:

گر به حکمت کسى ولى بودى شیخِ سنّت ابو على بودى‏

و کم قلت للقوم: أنتم على شَفا حفرةٍ من کتاب الشفا

فماتوا على دین رسطالیس و متنا على مذهب المصطفى‏

.

سؤر رسطالیس و سؤر بو على کى شفا گفته نبى مقبلى‏

علم دین فقه است و تفسیر و حدیث هر که خواند غیر این گردد خبیث‏

پاى استدلالیان چوبین بود پاى چوبین سخت بى‏تمکین بود

پس مى‏خواسته‏اند بگویند: مردم، عقل خود را معارض با الهام ندانید و متابعت از کسانى کنید که داراى قوّه قدسیه بوده‏اند و از سرچشمه بى‏آلایش توحید آب خورده‏اند؛ گفتند: متابعت عشق بکنید:

پیمبر عشق و دین عشق و خدا عشق ز تحت الأرض تا فوق السما عشق‏

حال باید ببینیم چرا از این قوّه به عشق تعبیر کرده‏اند؟ علّتش این است که عشق به معنى چسبندگى و جذب است مثل عشقه که به زمین و دیوار مى‏چسبد، خداشناسها و عرفا هم چون زیاد به معرفت خود مى‏چسبند مى‏گویند:

عاشق هستند؛ یعنى چسبیده‏اند. مقام اعلاى محبّت را هم عشق گفته‏اند به این مناسبت است.

از عشق که بگذریم باز مى‏بینیم شعرا چیزهاى دیگر را هم تعریف کرده‏اند مثل شراب و میخانه:

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

ساکنان حرم سرّ عفاف ملکوت با من راه‏نشین باده مستانه زدند

وقتى در معنى این شعر انسان دقت مى‏کند باز مشمئز مى‏شود که ملائکه از آسمان بیایند در دکّان یهودى شراب‏فروش را بزنند و با آن لوطى لاابالى شراب بخورند، با اینکه ساکنان حرم سرّ عفاف ملکوتند! یا:

مى دوساله و محبوب چارده‏ساله همین بس است مرا صحبت صغیر و کبیر

یا

در خرابات مغان نور خدا مى‏بینم این عجب بین که چه نورى ز کجا مى‏بینم‏

جاى نور خدا کوه طور است چطور در دکان شراب‏فروش ظاهر باشد؟ وقتى انسان این سخنان را مى‏شنود مخصوصا جهّال و الواط شراب خوردن پیششان جلوه مى‏کند، گمان مى‏کنند چیز خوبى است.

من در عجبم ز مى‏فروشان کایشان زان به که فروشند چه خواهند خرید؟

بویش بوى مشک، طعمش طعم شکر، رنگش مثل یاقوت، و در حقیقت یاقوت روان یاقوت روان است، قدرى اشعار خیّام هم مى‏خوانند.

غیر اینها اصطلاحات دیگر هم دارند مثل:

خط و خال و قد و بالا و ابرو عذار و زلفِ پیچاپیچ گیسو

خروش بربط و آواز دستان شراب و شاهد و شمع و شبستان‏

مشو زنهار از این گفتار در تاب برو مقصود از این گفتار دریاب‏

مپیچ اندر سر و پاى عبارت اگر هستى ز ارباب اشارت‏

چه هر یک را از این الفاظ جانى است به زیر هر یکى پنهان جهانى است‏

معنى شراب خانه، مجلس اهل معرفت است که مى‏نشینند و با یکدیگر از علم‏ دین و خداشناسى و محبت آل محمد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم صحبت مى‏کنند؛ زیرا که ملائکه در این مجالس وارد مى‏شوند و بال خود را زیر پاى اهل آن فرش مى‏کنند، و إلّا ساکنان حرم سرّ عفاف ملکوت در دکّان شراب‏فروشى یهودى نمى‏روند. و مراد از شراب آن علم و معرفتى است که استاد تلقین به شاگرد مى‏کند، و استاد را به منزله پیر مى‏فروش و رئیس شرابخانه فرض کرده، ولى نه هر استادى و نه هر شاگردى و نه هر علمى بلکه آن استادى که شرایط زیاد در تعلیمش هست و شاگردى که صفات بسیار دارد و محل ذکر آن جاى دیگر است. پس شاعر گفته: «شراب» و از آن معرفتى خواسته که انسان را مست خداشناسى کند. و مقصود از دلبر و معشوق غالبا حضرت پروردگار است؛ زیرا که او جمیل‏ترین موجودات است که «إنّ الله جمیل یحبّ الجمال» اگر چه معنى جمال در او خالى از دقّت نیست. و اگر بگویند:

خدا که خطّ و خال و زلف و ابروى کمانى و چشم بادامى ندارد، در جواب گوییم: این الفاظ یک مقدارش استعاره است و یک مقدارش کنایه از صفات کمالیه و جمالیه حق است.

به هر حال رسم شعرا و عرفاست که از یک معنى صحیح به لفظى تعبیر مى‏کنند که در ظاهر الفاظ خوبى نیستند و نوعى بى‏ادبى است. شراب خوردن و شاهد بازى کردن در مقام خداشناسى و معرفت مثل همان شعر است که مى‏گفت که دین در بت‏پرستى است. و غرض عرفا از این گونه تعبیرات این است که یک عده مردم دور از حقیقت را به حق نزدیک کنند؛ چون همه مردم آن قدر همت ندارند که بروند تحصیل عربیت و علم کلام و حکمت یا تحصیل علم حدیث کنند و از مطالب علمى و مباحثه خسته مى‏شوند، امّا شعر را همه مى‏خوانند و چون منظوم است از آن لذّت مى‏برند مخصوصا اگر قصه‏هاى شیرین در ضمن بگنجانند، و بعضى کلمات که به نظر مردم خوش مى‏آید مثل گل و بلبل و عشق و محبوب و از اینگونه الفاظ بیاورند، و در ضمن مطالب معرفت و خداشناسى را ذکر کنند و خواننده را ملتفت نمایند که غرض از اینها خداشناسى است مثل مثنوى و حافظ و غیر اینها.

کارى نداریم به اینکه عملشان خوب بوده یا بد ولى غرض صحیحى داشتند و تعبیراتى کرده‏اند.

گاهى هم بعضى‏ها گفته‏اند: من خدا هستم، مثل حسین بن منصور حلاج که گفت: «انا الحق» یا مثل دیگرى که گفت: «لیس فی جبّتی سوى الله» آیا مقصود اینها همین الفاظ بوده؛ یعنى مى‏خواسته بگوید من خدا و پروردگار آسمان و زمینم؟ اگر غرضش این بوده البته کافر است؛ زیرا که خدا جسم نیست و دیده نمى‏شود و به دار آویخته و کشته نمى‏گردد؛ ولى یقینا این کلام هم مثل سایر کلمات عرفا که از آن معناى دیگرى قصد کرده‏اند- همان‏طور که شراب گفته‏اند و از آن معرفت خواسته، و معشوق گفته و از آن خدا را خواسته- از این الفاظ هم چیز دیگر خواسته شده که معناى صحیحى است. بلى ممکن است بگوییم قدرى بى‏ادبى و خلاف مصلحت است که جهّال را تحریک کرده خون‏هاى ناحق ریخته مى‏شود، چنانکه کسى بگوید: اى خداى خانه خراب و اى خداى بى‏عقل و نامرد. امّا معنى صحیحى که از این لفظ اراده کرده این است که از بس من مطیع فرمان خدا هستم و سراپا غرق محبّت او، و گوش بر فرمان او نهاده، هوا و هوس را از خود دور کرده هر چه مى‏کنم به امر او مى‏کنم، چنانکه گویا او مى‏کند و من از خود اراده ندارم و مقام حقّ الیقین همین است، و نظیر این در قرآن هست که ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللَّهَ رَمى‏ و نیز در یک جا فرموده اللَّهُ یَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِها و در جاى دیگر مى‏فرماید قُلْ یَتَوَفَّاکُمْ مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ. و چون پیغمبر هر چه مى‏کند به امر حق مى‏کند گویا او ریگ به طرف دشمن ریخته، و چون ملک الموت به امر خدا قبض روح مى‏کند گویى خود خدا قبض کرده.

مى‏گویند: شهر بغداد را منصور دوانیقى ساخت، با اینکه بنّاها ساختند، چون به‏ امر او ساختند نسبت به او مى‏دهند، و در حدیث است: «ما زال العبد یتقرّب إلیّ بالنوافل حتّى کنت سمعه الذی یسمع به، و بصره الذی یبصر به» . و حضرت صادق علیه السّلام وقتى آیه‏اى را تکرار فرمود بعد از آن فرمود: آن قدر تکرار کردم تا از قائل آن شنیدم؛ یعنى از خدا وقتى شخص غرقه بحر توحید شود اراده‏اش از او سلب مى‏شود و به اراده حقّ تکلّم مى‏کند. معنى اینکه مى‏گفتند: من خدا هستم این بوده، مثل قطعه آهنى که در میان آتش گداخته شود کار آتش را مى‏کند و آتش است، دیگر آهن نیست رنگش و حرارتش و شعله‏اش و روشناییش عین آتش است؛ کسى هم که غرق خداشناسى شد همین است. و اگر کسى از این شطحیات بگوید بى‏ادب است و باید ملامتش کرد تا مؤدّبانه سخن گوید، امّا کافر نیست که نجس باشد؛ چون معناى صحیح از لفظ خود قصد کرده است نه معناى باطل.

هزار و یک کلمه، ‏4/ 246 ، قسمتی از کلمه 354
http://www.all-hassanzade.blogfa.com/category/27


برچست ها :