X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد



♥درج مطالب با ذکر آدرس سایت کاملا مجاز است ♥صحت یا عدم صحت مطالبی که از سایتهای دیگر گرفته شده بر عهده خود آن سایتها میباشد. ما سعی میکنیم انشالله مطالبی که کذب نیستند در سایتمان قرار دهیم اما باز هم اطمینان صد در صد نمیدهیم! والله اعلم. ♥♥التماس دعا ●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●● داستان

مهم مهم/ماجرای رؤیای صادقه‌ آیت‌الله خامنه‌ای پیش از رهبرشدن

نظرات 0

  

ما الان زیر آسمان نداریم انسانی را که مثل آقا در مسائل سیاسی به صورت ریز، این مطالعات و این نظرات تصدیقی اعم از اثباتی و نفی‌ را داشته باشد. این مقدار توفیق را که خدای متعال به ایشان داده به خاطر این است که شایستگی‌اش را داشته است.
ما الان زیر آسمان نداریم انسانی را که مثل آقا در مسائل سیاسی به صورت ریز، این مطالعات و این نظرات تصدیقی اعم از اثباتی و نفی‌ را داشته باشد. این مقدار توفیق را که خدای متعال به ایشان داده به خاطر این است که شایستگی‌اش را داشته است.

گروه معارف- رجانیوز: آیت‌الله‌العظمی حاج شیخ مرتضی تهرانی همراه با برادر کوچک‌ترشان، مرحوم آیت‌الله حاج‌آقا مجتبی تهرانی ازجمله برجسته‌ترین و قدیمی‌ترین شاگردان حضرت امام خمینی به شمار می‌آیند. ایشان دوران کودکی و نوجوانی را در دامان و مکتب پدر بزرگوارشان، مرحوم آیت‌الله میرزا عبدالعلی تهرانی تربیت یافتند. پدری که از اخیار روزگار خود و تربیت‌شده بزرگانی همچون مرحوم آیت‌الله سید علی قاضی(ره) بود.

 

آیت‌الله حاج‌آقا مرتضی تهرانی دوره سطح علوم حوزوی را در نوجوانی گذرانید و در سن ۱۸ سالگی با مهاجرت به قم در زمره جوان‌ترین شاگردان درس خارج مرحوم آیت‌الله‌العظمی بروجردی و حضرت امام خمینی قرار گرفت. هنگام عزیمت ایشان به قم، باوجودآنکه پدر بزرگوارشان با عموم مراجع وقت، مراوده داشتند، اما به مرتضایش، پیوند خاص با حاج‌آقا روح‌الله را توصیه کرد.

 

حاج آقا مرتضی در طول سالیان اقامت در قم همپای دوست صمیمی‌اش مرحوم حاج‌آقا مصطفی خمینی از مائده حکمت، معرفت و اخلاق امام خمینی بهره مستوفی می‌گیرد. اما انس و محبت متقابل بین حاج آقا مرتضی و حضرت امام خمینی فراتر از استاد و شاگردی بود. تا آنجا که حتی در  برخی تابستان‌ها که امام در روستای امام‌زاده قاسم تهران مستقر می‌شدند، حاج‌آقا مرتضی از بیشترین انس و مجالست با مراد محبوب خود برخوردار بود و گاهی با اشاره امام به‌طور شبانه‌روز در محضر معظم له ماندگار می‌شد.

 

عشق و علاقه به امام، حاج‌آقا مرتضی را در نیمه دوم دهه ۴۰ نیز به نجف اشرف کشاند و در همان فرصت  راقم این سطور توفیق یافت تا ۴۷ سال پیش به‌طور خصوصی بخشی از کفایه‌الاصول را در محضر ایشان به شاگردی بنشیند.

 

آیت‌الله‌ حاج‌آقا مرتضی تهرانی در گفت‌وگوی تفصیلی با مجله پاسدار اسلام به بررسی منزلت معنوی و علمی رهبر معظم انقلاب اسلامی پرداختند. مشروح این گفتگو به شرح زیر است:

***

 

بِسمِ‌اللّه الرَّحمنِ الرَّحیم. اَلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِ الْعالَمین. وَ صَلَّی اللهُ عَلی مُحمَّدٍ وَ آلهِ الطّاهِرین و لَعنةُ اللهِ عَلَی أعدائِهِم أجمَعین.   

 

با آن که ضربان قلبم چهل تا چهل وپنج در دقیقه است اما صحبت درباره موضوع مورد نظرم را لازم می‌دانم بنده این طور فکر کرده‌ام که ابتدا اشاره‌ای داشته باشم به ذاتیات آیه‌الله خامنه‌ای «سلام‌الله علیه» که تقریباً از پانزده شانزده سالگیِ ایشان اطلاعِ نزدیک دارم و تصورم بر این است که ایشان اگر ازاین صحبت مطلع شوند یکی دو نکته را تعجب خواهند کرد که بر حسب ظاهر جز خودشان اطلاع نداشته‌اند و این در حافظه و اطلاعات‌ من هست.

 

و بعد وارد تصمیم‌های ایشان می‌شوم و مأخذ حرکت ایشان را هم عرض می‌کنم که کدام ‌یک از این ذاتیات است و بعد هم اشاره‌‌ای می‌‌کنم به آنچه که به عنوان نقیصه در جامعه دیده می‌شود و این را با استدلالی که در ذهنم هست بیان خواهم کرد.

 

البته این نقیصه‌ای که در جامعه وجود دارد منحصر به زمان ایشان نیست و از زمان امیرالمؤمنین«صلوات‌الله علیه» و بلکه از زمان رسول اکرم «صلوات‌الله علیه» بوده است و در زمان ما هم بوده و مواردش هم در ذهنم هست که اشاره می‌کنم . یعنی فاعل در فاعلیت خودش تام است، ولی قابل در قابلیت خودش تمامیت ندارد و قهراً این نقایص به چشم می‌خورند و کسانی که قدرت تحلیل مسئله را آن‌ طوری که صحیح است، ندارند، به اشتباه در نسبت مبتلا می‌شوند.

 

بنده در حدود ۶۲- ۶۳ سال پیش به تبعیت از مرحوم والدم «رضوان الله تعالی علیه» از تهران به مشهد مقدس هجرت کردم. آن زمان در مدرسه مروی تهران حجره داشتم و در سطح مشغول تحصیل سطح بودم.

 

در مشهد یکی از علما و مدرسین رسمی بود که شنیدم در لمعه خیلی مسلط است. مرحوم حاج سید احمد مدرس یزدی. فرزندی هم داشت به نام آقا سید جلال که بعد از پدر بزرگوارش مرد فاضلی شد و در مشهد مدرس بود که هر دو را بزرگان می‌شناختند. من اخوی بزرگ آقا را در درس آقای مدرس یزدی دیدم. تقریباً مشخص بود که بنده در معیت مرحوم حاج‌آقا از تهران آمده‌ام و از طلبه‌های مشهد نیستم. ایشان اظهار لطف کردند و چیزی نگذشت که انس ما بیشتر شد. گاهی اوقات پنج‌شنبه‌ها ایشان به منزل ما تشریف می‌آوردند که در اواسط بازار سرشور مشهد، کوچه‌ای بود به نام کوچه بانک شاهی. در آنجا بودیم.

 

آقا هم به اتفاق اخوی بزرگشان آقای سید محمد یک پنج‌شنبه به منزل ما تشریف آوردند. آن موقع حدود شانزده سال داشتند. در همان جلسه اول توجهم به ایشان جلب شد. علتش هم این بود که شواهدی را در چهره مبارک ایشان دیدم. ایشان از نظر بیت هم متعلق به یک بیت باتقوا بود، به‌گونه‌ای که من هر وقت می‌خواستم نماز ظهر و عصر را به جماعت بخوانم، به مسجد گوهرشاد نمی‌رفتم؛ بلکه نماز مرحوم آسید جواد خامنه‌ای، ابوی بزرگوار ایشان می‌رفتم. در بازار سرشور، مسجد آذربایجانی‌ها. ایشان مرد بزرگواری بود و در منزل لمعه تدریس می‌کرد.

 

بنده لمعه را در تهران خوانده بودم، ولی درس مرحوم آسید احمد مدرس یزدی بسیار پخته بود و ایشان کمال تسلط را به فروع مسئله داشت و لذا به این درس رفتم. در تهران رسائل را هم خوانده بودم. یک مقدار از مکاسب مانده بود که درس مرحوم آمیرزا هاشم قزوینی رفتم و شش ماه هم بیشتر مشهد نبودم و بعد به قم آمدم.. ایشان هم بعد به قم مشرف شدند و خدمتشان ارادت داشتیم و زیارتشان می‌کردیم. خدای متعال این بزرگوار را در حوزه درس مرحوم آیت‌الله حاج شیخ مرتضی حائری سوق داد.

 

هرچند من از اول هم کم ‌معاشرت می‌کردم و در سیزده سالی که در قم بودم، معاشرتم عمدتاً با مرحوم حاج ‌آقا مصطفی [خمینی] بود اما سیادت، تقوا وپاکیزگی ایشان را هم شاهد بودم. بنده ایشان را از آن زمان صاحب ذاتیات مثبت یافتم.

 

 مسئله دیگری که عرض کردم شاید ایشان اطلاع ندارند که من در جریان هستم، خوابی بود که ایشان در مشهد دیدند و این خواب را به کسی که معروف بود خوب تعبیر می‌کند، عرضه کردند و جوابی که آن شخص داد ـ خدا رحمتش کند. آدم خوبی بود و در تهران هم به منزل ما هم می‌آمد ـ یک تعبیر اجمالی بود و به آقا عرض کرد که این رؤیای صادقه است و نشان می‌دهد آینده فوق العاده دارید. آن روزها مرجع داشتیم، ولی به نظر معبّر نیامده بود که بالاتر از مرجعیت هم هست.

 

پیدا بود که رؤیای صادقه است. ایشان خواب را گرفتند و اجمالاً کشف کردند که یکی از مقدرات حق‌تعالی این است که مسیر ایشان در زندگی یک مسیر استثنایی و غیرمشابه با دیگران شود.

 

یکی از ذاتیات ایشان که اشاره می‌کنم، بلندهمتی ایشان است. یعنی آن‌ قدر این روح پاکیزه و لطیف و بزرگ است که وقتی ایشان این تعبیر را شنید، از آن موقع تدریجاً خودش را برای فعلیت این منزلت آماده کرد و از این حرکت اختصاصی و استثنایی هم هیچ غفلت نورزید.

 

خصیصه دیگر ایشان این بود که نسبت به والدین تأدب، تواضع، فروتنی و اطاعت بسیار زیادی داشتند. خیلی زیاد که از عرفیت خارج است، به‌خصوص نسبت به پدر بزرگوارشان. عجیب بود. آنها هم حتماً اثر وضعی دارد و پیدا بود که حق تعالی تعبیر همان خواب را برای ایشان تقدیر کرده است و باید منتظر باشیم که خدا ایشان را به آن منزلت برساند.

 

ایشان قم هم که مشرف شد، ازجمله درس مرحوم آقای حائری که می‌رفتند، کمال دقت را داشتند و کار می‌کردند و دریافتی ایشان از درس خارج، به‌خصوص درس خارج مرحوم آقای حائری که خارج دقیقی بود و خارج مکاسب بود، اگر کسی مانند آقا «سلام‌الله علیه» شش ماه درس ایشان می‌رفت، کافی بود که روش استنباط و تلاش و کار و کوشش در فقه و مبادی فقه را کاملاً بیاموزد. من معتقدم که این‌گونه است و شاید سایر ارادتمندان ایشان اطلاع نداشته باشند و خود ایشان هم شاید اطلاع نداشته باشند که خدا این دریافت را به من لطف کرده است.

 

آنچه که من در ایشان ادراک کردم، تصمیم و همت ایشان بود که بر حسب فضایل انسانی، ایشان دو کار را شروع کردند. یکی زحمت کشیدن در فقه و اصول، و دیگری زحمت کشیدن برای تهذیب نفس و ایجاد اخلاص در اعمالشان. در این دو مسیر تا الان متحرک بوده‌اند. چرا می‌گویم تا الان؟ برای اینکه بنده فرمایشات‌ ایشان را مرتب گوش می‌کنم. هر وقت به هر مناسبتی ایشان صحبت می‌کنند، من گوش می‌کنم. ایشان وقتی نماز مغرب را شروع می‌کنند، نگاه می‌کنم و می‌بینم روز به‌ روز  غلظت اخلاص ایشان در باطنشان بیشتر می‌شود.

 

در مراجع قطعاً چنین فردی با این جامعیت نداریم. یعنی وقتی به سراغ مسائل سیاسی می‌روند و مطالعه و جمع‌آوری و مقایسه می‌کنند، یک نفر غیر از ایشان نیست. در مسائل فقهی که وارد می‌شوند و جواب می‌دهند، کاملاً پیداست که سراپا اخلاص و تقواست. آن‌ قدر احتیاط می‌کنند که یک سر سوزن بر خلاف تقوا و احتیاط حرکت نکرده باشند. این را من تا الان لمس کرده‌ام و معتقدم دیگران به این صورت به ایشان نگاه نمی‌کنند.

 

در این جامعیتی که خدا این بزرگوار را رشد داده است، هیچ در بین علمای شیعه واسلام نداریم.

 

کسانی که به نظر بنده خیلی جالب و استثنایی می‌آمدند، مرحوم آقا موسی[صدر] بود، مرحوم آقای بهشتی بود و مرحوم آسید محمدباقر صدر بود. اینها را از نزدیک دیده بودم. مرحوم آقای بهشتی با من مأنوس بود، ولی هیچ‌کدام در ذاتیات به این بزرگوار نمی‌رسند و نرسیدند.

 

من این‌جور فکر می‌کنم که حق‌تعالی اراده فرموده است که وجود ایشان را از دیگران متمایز کند و با این همت عالی در این مسیر قرار بگیرد.

 

امام «رضوان‌الله تعالی علیه» راست می‌گفت. همت‌ ایشان عالی و غیرعادی بود. قبل از انقلاب بنده پای منبر امام نشسته بودم که فرمود: «والله من به عمرم نترسیده‏ام.» این از روحی عادی نیست. از روحی است که به‌قدری عظمت دارد که دیگر موجودات مادی را کوچک‌تر و ضعیف‌تر از خودش می‌داند.

 

این بزرگوار هم خدای متعال اراده فرموده است که مسئولیت سنگینی را به ایشان عطا کند که عطا کرده است. با ظرفیتِ فوق ادراک اشخاص عادی. این ذاتیات ایشان است. و ایشان کار کرد و من اطلاع داشتم که در فقه و اصول و رجال و لغت و... کار می‌کرد. و در کنار همه اینها کار روحی می‌کرد. حتماً الان هم دارد. من حتی چند شب پیش آثار حرکت در تهذیب نفس و تشدید اخلاص را وقتی ایشان داشت نماز می‌خواند در ایشان دیدم.می پرسید : چگونه دیدی ؟ با همین چشم ؟ می‌گویم خیر، با آن چشم دیگری که خدا به من عطا کرده است و یقین دارم. لااله‌الاالله. شب و روزی نیست که من از ایشان ۲۰ مرتبه یاد و برای ایشان دعا نکنم و به خدای متعال التماس نکنم که خدایا! این نعمت را برای شیعه مستدام بدار. معتقدم شکر و سپاسگزاری این نعمت الهی را شیعه اعم از علما و غیرعلما به‌جا نیاورده‌اند، چون درک نکرده‌اند، ولی خدای متعالی چنانچه بخواهد با عمل من و امثال من نعمت را بگیرد که دیگر چیزی برای ‌ما باقی نمی‌ماند.

 

ایشان در مقطعی که خودشان مستقیماً این مسئولیت الهی را به عهده داشتند، کارهای بزرگی انجام دادند، آن ‌قدر بزرگ که نمی‌شود حجم آن را تعیین کرد.

 

اگر خدای متعال این بزرگوار را در این سمت قرار نداده بود، هیچ‌ یک از علما تا سال‌های طولانی هم این همت و اراده را نداشت که آنچه را من خیال هم نمی‌کردم که در عمرم آن ابعاد معنوی، الهی، شرعی و انسانی را ببینم شاهد باشیم.

 

این عرایض من به بحث سوم منتهی می‌شود که باید برای مردم حل شود. مردمی که دین و شعور و ایمان دارند و تاریخ می‌دانند. در زمان ایشان وقتی کمبودهایی را احساس می‌کنیم، باید بفهمیم آنها را به چه کسانی باید نسبت بدهیم. عین این کمبودها در زمان امیرالمؤمنین «صلوات‌الله علیه» هم بود. آیا می‌توانیم نتیجه بگیریم که حضرت -نعوذ بالله- تقصیر کرده است؟ نمی‌توانیم. حضرت در فاعلیت، عصمت، علم و قدرت خودش بی‌نظیر بوده و انسان عادی نبوده است، پس چرا تا وقتی که ایشان زنده بود شریح را نتوانست از کوفه بیرون کند؟ این شریح بود که در قضیه کربلا فتوا داد. نبود؟

 

این را به چه کسی نسبت بدهیم؟ اصلاً ربطی به حجت الهی اعم از معصوم و غیر معصوم ندارد. غیر از کمال فاعلیت فاعل، قابلیت قابل هم باید به کمال برسد. که نرسیده بود. الان علت غیبت چیست؟ نعوذ بالله نقصی در وجود مقدس حضرت بقیه‌الله «ارواحنا له الفداه» هست؟ ایشان همین ‌طوری نمی‌دانند دلیلش چیست و منتظر مانده‌اند که خدای متعال اراده بفرماید؟ این حرف غلط است. جامعه هنوز قابلیت ندارد.

 

مطلبی را عرض کنم که قصه است، ولی حکمت دارد. فردی نقل می‌کرد شب خواب دیدم حضرت تشریف آوردند و فرمودند: «خیلی منتظر ما بودی؟» عرض کردم: «بله.» فرمودند: «من آمدم و حکمم را بگویم. این زن‌ تو با اینکه پنج بچه از او داری زن تو نیست. تمام این بچه‌ها ولد شبهه هستند. پول‌هایی که به دست آورده‌ای شرعاً مال تو نشده‌اند. کارهایی که کرده‌ای صحیح نبوده‌اند.» و حضرت یکی ‌یکی موجودیت مادی این مرد را زیر سئوال برد. در این قصه نقل می‌کنند این شخصی که در این قصه این ‌قدر منتظر قدوم ایشان بود، دید هیچ راهی ندارد، الا اینکه دستش را روی گوش‌هایش بگذارد و چند بار فریاد بزند: «آی دزد!» جوری فریاد زد که خودش از خواب بیدار شد.

 

مرحوم حاج شیخ محمدتقی آملی مدتی شاگردی مرحوم آقای قاضی را کرده بود، از اصحاب نجف و علمایی است که هم خود و هم پسرش درس مرحوم میرزای نائینی می‌رفتند.

 

ایشان هم غیر از فقه و اصول چیزهایی داشت که از طریق مرحوم آقای قاضی«رضوان‌الله تعالی علیه» به دست آورده بود، یعنی چون لیاقت داشت، خدای متعال به ایشان عنایت کرده بود. از ایشان نقل شد که فرموده بود خیلی نسبت به زیارت حضرت بقیه‌الله «ارواحنا له الفداه» مشتاق بودم و دائماً در خواب و بیداری از خدای متعال می‌خواستم. یک شب خواب دیدم که به من گفتند آن نور را از دور می‌بینی؟ حضرت دارند به آنجا تشریف می‌آورند. می‌گوید که من آن قدر نگاه کردم تا آنجا که شبح یک اندام را در نور دیدم، ولی چهره‌شان را ندیدم. آن ‌قدر به من فشار آمد که لرزه در بدنم افتاد. بیدار شدم و دیدم خیس عرق هستم و متوجه شدم من توان زیارت ایشان را ندارم. عوام آن طور که باید از مقام امامت و ولایت آگاهی ندارند.     

                                                     

این آقای بزرگوار «سلام‌ الله علیه» از طرف حق تعالی مأمور است که این مردمی که انتظار مصلح را می‌کشند، ببینند که با کوچکش چگونه برخورد می‌کنند. مثل حضرت مسلمی که حضرت سیدالشهدا«صلوات‌الله علیه» از مکه به کوفه فرستاد. حضرت مسلم که معصوم نبود. فاصله بین مقام عصمت و غیرعصمت خیلی زیاد است. بر حسب نوشته‌ها امام فرمود که اگر زمینه را مساعد دیدی، برای من نامه بنویس می‌آیم. حضرت مسلم«سلام‌الله علیه» همین کار را انجام داد و آن شد که همه بارها شنیده‌ایم.

 

انسان باید خیلی مواظب خودش باشد که فریب شیطان را نخورد. بنده یکی از کارهایی که بر دوش خودم می‌بینم، این است که با کسانی که در شک و شبهه هستند و پایشان می‌لنگد یک جلسه و چند جلسه بنشینم و آنها را روشن کنم که در تکلیف شرعی استقرار پیدا کنند. هر کسی این حوصله را ندارد ولی من برای افراد زیادی این کار را کرده‌ام.

 

آثاری که به عنوان برکات الهیه از آقا به جا مانده، خیلی بیش از زمان امام خمینی است. نه اینکه امام نمی‌توانستند. خدای متعال از آن بزرگوار آنچه خواسته ایشان عمل کرده، از این بزرگوار هم آنچه خواسته دارند عمل می‌کنند. ما الان زیر آسمان نداریم انسانی را که مثل آقا در مسائل سیاسی به صورت ریز، این مطالعات و این نظرات تصدیقی اعم از اثباتی و نفی‌ را داشته باشد. این مقدار توفیق را که خدای متعال به ایشان داده به خاطر این است که شایستگی اش را داشته است. هر کسی که دلش بخواهد که به این  نمی‌رسد.

 

آنچه که بنده در این عرایضم به عنوان محور دارم، مسئله اخلاص است. ایشان مرتب دارد زحمت می‌کشد که این اخلاص را بیشتر، پررنگ‌تر، لطیف‌تر و حساس‌تر کند. اگر شما بگویید فقط دارم حرفش را می‌زنم، عرض می‌کنم من همه بحث اخلاص «محجه البیضا»ی مرحوم فیض کاشانی را در کنار همه بحث‌های اخلاص مطالعه کرده‌ام وبه طور خصوصی برای۶۰ ، ۷۰فارغ التحصیل خارج یک سال تمام بحث اخلاص را تدریس کرده‌ام.

 

آن مقداری که شریعت، برای تبعیت از شخص شرط دانسته است، خدا بیش از آن به این بزرگوار عطا کرده است. فقه، اصول و سایر علومی که به آن ارتباط و بستگی دارد. آگاهی‌های جنبی‌ای که خدای متعال به ایشان داده است، بنده گمان ندارم که تا کنون کسی این مقدار آگاهی‌های ریز داشته باشد، به‌خصوص در دشمن‌شناسی.

 

 بنده ۵۰ سال پیش، خیلی قبل از انقلاب بعد از فوت مرحوم حاج‌آقای والد دوازده شب محرم در منزل ایشان منبر می‌رفتم. یکی از حرف‌هایی که زدم این بود که همان‌ گونه که انسان باید دوست‌شناس باشد و بعد ارتباط برقرار کند، باید دشمن‌شناس هم باشد. بعد تصریح می‌کردم که به‌خصوص مراجع و علما باید این‌‌گونه باشند و بدانند کجا چه مقدار باید فاصله بگیرند، چه مقدار بایستی صلابت به خرج بدهند و خودشان را به دشمن نزدیک نکنند.

 

این جمله دربسته‌ای است که به نظر من خیلی عمق دارد و خدا به این بزرگوار این نعمت – شناخت دشمن– را عطا کرده است. کسانی که خیال می‌کنند ایشان دارد تند می‌رود اشتباه می‌کنند. خدا این شناخت را به ایشان عطا کرده است و دارد جلوی پای خودش و جلوی پای ملت، چاه‌ها و چاله‌ها را می‌بیند.

 

به فرمایش‌های امیرالمؤمنین «صلوات‌الله علیه»  به زبیر بعد از اینکه جدا شد، دقت بفرمایید. اینها در کلمات امیرالمؤمنین «صلوات‌الله علیه» هست.

 

این عالم بزرگوار را اگرچه می‌گوییم در مقام عصمت نیست، اما وقتی مؤید عندالله شد و آثار و علائم تأیید الهی را در ایشان دیدیم، آن هم نه یکی، نه دو تا، نه صد تا، می‌دانیم که آنقدر لطف خدای متعال شامل حال ایشان هست وظیفه ما این است که قدردان ایشان باشیم.

 

وظیفه بنده این است که آنهایی را که در شبهه هستند و می‌خواهند احتیاط کنند، روشن کنم و به آنان بفهمانم در این جا احتیاط معنی ندارد. این شبهه واحتیاط را شیطان در کله شما کرده است.

 

مهم‌ترین وجهه همت بزرگ ایشان که فوق متعارف و فوق بیان است، توجه و باور و آماده کردن خود و روح خود برای آن منزلت است. در این صورت است که انسان دیگر خستگی را نمی‌فهمد.

 

گاهی شایع می‌کنند که ایشان بیمار شده است، یا شیطنت های دیگر، اما ایشان کسی نیست که با این چیزها نقصان و ضعفی در او به وجود بیاید. تا نفس داشته باشد کار می‌کند. علتش هم آن دید و رؤیتی است که از واقعه دارد و برحسب آن واقعه حرکت می‌کند. ما هم باید قدرش را بدانیم.

 

باقی میماند مسئله سوم که مسئله خلاءهایی است که به نظرمان می‌آید. عرض می‌کنیم در زمان امیرالمؤمنین «صلوات‌الله علیه» مشابه اینها بوده است. در زمان امام «رضوان‌الله تعالی علیه» این مسائل بوده است. هنوز گاهی رسانه‌ها فرمایشات‌ امام را که پخش می‌کنند، ایشان می‌فرمایند سال گذشته این‌ جور گفتم، اسفاً عمل نشده است. اسفاً یعنی با تأسف انجام نشده. اگر انجام شده بود که ایشان می‌فرمود بحمدالله. نمی‌فرمود اسفاً. آقا از امیرالمؤمنین«صلوات‌الله علیه»، جد مطهرش که بالاتر نیست. پایین‌تر هم هست. در عین حال تا آنجایی که قدرت عقلی دارد، ایشان دارد عمل می‌کند. آمادگی در قابل به صورت کامل وجود ندارد. ایشان دارد کار خودش را می‌کند، کسر هم نمی‌گذارد تا آن وقتی که ان‌شاءالله خدای متعال اراده بفرماید و حضرت بقیه‌الله «ارواحنا له الفداه» ظهور کنند یا برنامه‌هایی که ایشان تنظیم کرده‌اند قابلیت اجرا پیدا کند. 

 

خدا را شاکرم ‌قدری موفق شدم در باره این موضوع صحبت کنم، بنده در حق ایشان مبالغه نکردم. عین اعتقاد قطعی من است. ایشان همه شرایط شرعی را دارد و خصوصیاتی که ایشان دارد، در عالم بی‌نظیر و این نعمت بزرگی است که خدای متعال نه فقط به همه مسلمان‌ها و شیعیان بلکه به همه انسان‌ها عطا کرده است.

 

 من آن وقتی که کسی در این مسیر نمی‌آمد کار خودم را کردم و خودم را به خطر انداختم. حالا که الحمدلله نظام روی روال خودش هست و خدا دارد این نظام را پیش می‌برد. این پیشرفت‌ها الهی هستند و عادی نیستند. آنچه این ملت را پیش برده اعتقاد و ایمانش بوده است به اضافه رهبر شایسته الهی. بدون رهبر نمی‌شود. امکان ندارد. یک کشور ۱۰۰ سال هم دائماً کشته بدهد، بی‌رهبر موفق نمی‌شود. در تاریخ دیده‌ایم. الجزایر ۲۵ سال کشته داد. رئیس‌جمهور روی کار آمد، حداکثر چهار سال توانست رئیس‌جمهور مستقل داشته باشد. بعد از آن تمام شد. چرا؟ چون رهبر نداشت. این باور قطعی‌ من است. و همواره در انتظار قسمت‌های آخر رؤیا هستم که فعلیت یابد.

 

*خود آن رؤیا را نفرمودید.

 

نه، نمی‌شود گفت. اما خوابی را مربوط به امام «رضوان‌الله تعالی علیه» نقل می‌کنم. خواب آقا را شاید راضی نباشند، لذا نمی‌گویم، اما امام چون مرحوم شده‌اند عرض می‌کنم. بزرگواری نزدیک به ۸۰ سال سن داشت، در منزل یکی از منسوبین ما که خوزستانی بود، حضور داشت. روز چهل و یکم [رحلت] مرحوم آیت‌الله بروجردی بود. وارد شدم که آن منسوبمان را ببینم و بعد هم به قم مشرف شوم. صاحبخانه بنده را معرفی کرد که پسر فلانی و شاگرد فلانی است. این اولاد پیغمبر که از شاگردان مرحوم آیت‌الله حائری بود گفت من ۳۰، ۳۵ سال پیش خوابی دیدم. آن زمان این آقا-امام- در حوزه آیت‌الله حائری که می‌آمد، از نظر من خیلی تلخ و نچسب بود. می‌گفت می‌دانستیم فاضل است، ولی جوری بود که با او ارتباط برقرار نکردم. در همان ایام یک شب خواب دیدم که بیابانی است و جمعیت کثیری، مثلاً یک میلیون نفر دایره‌وار ایستاده‌اند و در مرکز این دایره هم کارهایی انجام می‌شود که من از دور نمی‌بینم. جمعیت را شکافتم و تا مرکز دایره پیش رفتم. در مراکز دایره دیدم به اندازه ده دوازده متر جا هست. در یک طرف رسول اکرم«ص» تشریف دارند و شمشیری در دستشان‌ است. مقابل ایشان هم محمدرضا پهلوی ایستاده است. حضرت رسول«ص» چند بار فرمودند آیا کسی هست که بیاید و این شمشیر را از من بگیرد و حد خدا را بر این مجرم جاری کند؟ هیچ‌ کسی نیامد. این کسی که داشت این حرف را می‌زد، خودش با امام «رحمه الله علیه» موافق نبود و با تعبیر تلخ و نچسب از ایشان یاد کرد. گفت حضرت دو سه مرتبه فرمودند و کسی نیامد. یک وقت دیدم جمعیت دارد شکافته می‌شود و کسی دارد جلو می‌آید. از دور نمی‌دیدم. نزدیک که آمد متوجه شدم حاج‌آقا روح‌الله است.

 

جلو آمد و به حضرت سلام و عرض کرد: «یا رسول‌الله! من آماده هستم.» بعد هم شمشیر را گرفت.  گفت حاج آقا روح الله شمشیر را بلند کرد و با یک ضربت سر شاه را پراند، اما تن بی‌سر جلو آمد و یقه ضارب را گرفت و مقداری با هم دست به یقه بودند تا سرانجام حاج‌آقا روح‌الله که دید این تن بی سر نمی‌افتد، لذا دست راستش را انداخت و امحا و احشا‌ی‌ او را بیرون کشید. از خواب بیدار شدم.

 

اطلاعیه‌ها، بیانیه‌ها و مطالبی که امام می‌نوشت با دست راست بود و به‌ وسیله آنها امحا و احشای شاه را از داخل این مملکت بیرون کشید. این را چون امام مرحوم شده‌اند عرض کردم.

 

 ان‌شاءالله خدای متعال ۱۲۰ سال و هر چه بیشتر به این بزرگوار عمر با برکت عطا بفرماید. هر چقدر خدا به ایشان عمر طولانی عطا فرماید،  باز عرض می‌کنیم که خدایا! کم است. یا ما را ببر یا جامعه را خالی از ایشان نبینیم.

 

 و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین. 


برچست ها :
تعداد بازدید : 0
     
print

روزهای امام خامنه ای چگونه میگذرد ؟

نظرات 1

در آخرین شماره ماهنامه امتداد پرونده‌ای درباره امام خامنه ای منتشر شده است که در این پرونده خاطراتی از غلام شاه‌پسندی، یکی از محافظان مقام معظم رهبری به چاپ رسیده است که در بخشی از این خاطرات در زیر آورده می شود.

چیزی که مهم است، نسل جوان ماست؛ طوری که مقام معظم رهبری می‌فرمایند: سه چیز را برای نسل جوان ما خواسته‌اند. همه‌تان هم همه‌جا دیده‌اید. در اصل ایشان ورزش، تعلیم و تربیت و تهذیب را بعنوان سه اصلی که خودشان انجام می‌دهند، برای همه ما خواسته‌اند که ما هم ن‌شا‌الله انجام بدهیم.


یک روز آقا بیشتر نماز می خواند یک روز بیشتر قرآن می خواند...

اگر یک روز کاری ایشان را تعریف کنم، هر سه مورد را که ایشان برای ما جوانان گفته‌اند، در آن می‌بینیم. ایشان حدود یک تا یک‌ونیم ساعت پیش از نماز صبح بیدارند که تهجد و عبادت شخصی ایشان است. روزهایش هم با هم فرق می‌کند، شبیه به هم نیست‌. ایام هفته فرق می‌کند. یک روز آقا بیشتر نماز می‌خوانند،‌ یک روز بیشتر قرآن می‌خوانند، یک روز بیشتر دعا می‌خوانند، یک روز بیشتر ذکر می‌گویند …

بعدش نماز صبح را می‌خوانند، ایشان نماز صبح را به‌ جماعت می‌خوانند و کمترین جماعتشان، آن شخصی است که همراه ایشان است و بیشترین‌شان هم هر کسی که توی آن ساختمان است، می‌آید. ایشان توی دفتر کارشان نماز می‌خوانند و همة کسانی که صبح در محل کار هستند ـ اعم از پاسدارها و دفتری‌هایی که آنجا هستند ـ‌ نمازشان را با آقا می‌خوانند.

ایشان هفته ای سه روز را کوهنوردی می کنند...

بعد از نماز صبح،‌ ایشان هفته‌ای سه روز را کوهنوردی می‌کنند و حداقل بین چهل‌وپنج تا شصت دقیقه به سمت بالا حرکت می‌کنند. این مسیر را حدود نیم ساعت تا چهل‌وپنج دقیقه برمی‌گردند.

بعضی از مواقع کوه‌هایی دورتر هستند و برای اینکه به وضعیت کار ایشان لطمه نزند، آقا آن ساعت که باید تهجد و نماز و عبادت شخصی خودشان باشد را‌ می‌آیند بیرون و در طول مسیر عبادتشان را انجام می‌دهند. پای کوه که می‌رسیم، نماز را آن‌جا می‌خوانیم. هنوز تاریک است و کسی بیدار نیست. یک ساعتی که بالا می‌رویم، هنوز آفتاب نزده است.

عمامه آقا در کوه عمامه ی همیشگی شان نیست...

وقتی ایشان برمی‌گردد پایین، آدم‌هایی که نگاه می‌کنند تعجب می‌کنند، اهل کوه تازه کوهنوردها را می‌گویم، کوهنوردی که می‌خواهد برود بالای کوه، آفتاب زده تازه حرکت می‌کند، می‌بیند مقام معظم رهبری دارد می‌آید پایین. با خود می‌گویند: ایشان کی رفته بالا که الآن دارد می‌آید پایین؟

آقا توی کوه عمامه سرش است، عمامه‌ همیشگی‌اش نیست؛ عمامه‌ای باریک‌تر و کوچک‌تر است.

بعضی‌ مواقع هم بعضی جاها ایشان لباس شخصی می‌پوشند؛ همیشه با آن لباس نیست. شما عکس‌های آقا را در کرمان دیده‌اید دیگر. در زلزلة کرمان، رئیس جمهورمان چند بار رفت؟ رهبرمان چند بار؟ رهبر نظام سه بار در زلزلة کرمان به مردم کرمان سر زد. در زلزله‌ای که در بم آمده بود،‌ برای جنازه‌ها، حتی خود آقا نماز خواند

آفا اهل این نیستند که وسط کار.کار را نصفه بگذارند...

آن سه روز کوهنوردی وقتی از کوه پائین می‌آیند، بعد وقت اداری کار ایشان است و آن چهار روز دیگر را توی خانه ورزش می‌کنند. اصلاً اهل این نیست که وسط کار، کار را نصفه بگذارد. هر کاری ایشان انجام بدهد کاملِ کامل است. اصول آن کار را دقیقِ دقیق بلد است.

پس از ورزش‌شان توی دفتر کار تشریف می‌آورند. از اول صبح، بعضی مواقع ساعت هفت می‌رسیم سر کار، بعضی‌ موقع‌ها هفت‌ونیم می‌رسیم، بستگی دارد به آن کوه و آن مسیر.

از نظر امنیتی ما نمی‌توانیم از یک کوه استفاده کنیم؛ دشمن هم این‌قدر می‌فهمد که به ما ضربه بزند. هرجا که کوه و بلندی‌ای هست و توی تهران است، آقا استفاده می‌کند؛ از بی‌بی‌ شهربانو شهرری گرفته تا تمامی نقاط کوه‌های سمت شمال تهران؛ توی ولنجک، کوه دربند و هر کوهی، اختصاصی نیست که ما یک کوه خاصی را برویم؛ بله دو سه جای اختصاصی هم داریم، آن‌جاها هم می‌رویم.

اذان که بگویند وسط سخنرانی هم که باشند قطع میکنند و میفرمایند: اول نماز

حفاظت از ایشان در عین حالی که خیلی سخت است، بچه‌ها این کار را انجام می‌دهند برای رضایت ایشان و رضایت مردم از ما. از ساعت هفت، هفت‌ونیم، ایشان در محل کار حاضر می‌شوند. اگر ملاقات خاصی نداشته باشند می‌روند منزل و صبحانه را در منزل با خانواده می‌خورند و بعد از صبحانه می‌آیند دفتر، کارشان انجام می‌شود.

اگر ملاقات داشته باشند،‌ ملاقات با صبحانه شروع می‌شود. وقتی هفت صبح با آقا ملاقات هست،‌ صبحانه‌شان را هم با آقا می‌خورند. بعد از خوردن صبحانه و کار اداری، تا نماز ظهر، آقا توی دفتر است. اذان که گفته بشود، هر کاری که وجود داشته باشد، وسط سخنرانی هم که باشد،‌ آقا قطع می‌کنند، می‌گویند نماز را بخوانیم بعد بیاییم؛ نماز اول وقت.

بعد از نماز، ادامة کار. اگر جلسات ادامه داشته باشد، نهار را آقا با آن افراد جلسه، توی دفتر میل می‌کنند. اگر توی دفتر، ملاقاتی نبود، بین ساعت نماز تا یکی دو ساعت بعد از نماز، چون فاصله بین منزل آقا و دفتر به اندازة ده‌، بیست قدم است، در منزل غذایشان را می‌خورند، استراحت‌شان را می‌کنند، مجدد اولین برنامه‌ای که دارند ساعت سه بعد از ظهر، چهار بعدازظهر است. ایشان می‌آیند در داخل دفتر هستند و مواقعی که بعدازظهر جلسه خاصی نباشد، ایشان توی کتابخانه شخصی‌شان به مطالعه می‌پردازند.

هر زمانی که آفا رو ببینید یا ذکر می گویند یا قرآن می خوانند...

زمانی که شما ایشان را ببینید، یا ذکر می‌گوید یا قرآن می‌خواند. غیرممکن است لحظه‌ای ایشان غافل باشد. من ندیدم. به‌طور نمونه می‌گویم. توی تلویزیون نگاه کنید، هر عزیزی مداحی می‌کند، دقت کنید آقا دستشان کنار لبشان است؛ به‌خاطر اینکه اگر لبشان تکان خورد پیدا نباشد.

آقا در جوانی هر سه روز یک دوره قرآن میخواندند...

این نیست که توی هیئت رفتیم، ذکر بی‌خیال. دربارة قرآن خواندن، ایشان به ما توصیه می‌کردند و می‌گفتند: «بچه‌ها قرآن را زیاد بخوانید؛ قرآن نور است، قرآن را خیلی مطالعه کنید. من در جوانی هر سه روز یک دور قرآن می‌خواندم. یعنی روزی ده جزء. الآن دیگر اصلاً حوصله‌اش نیست، پیر شده‌ام، از نظر سن‌وسال، وضعیت، شغل، گرفتاری‌های کاری، این‌ همه مسائل واقعاً نمی‌توانم قرآن بخوانم. خیلی از قرآن دور شدم. نُه روز، ده روز طول می‌کشد من یک دور قرآن را بخوانم.»

الآن که دور شده، روزی سه جزء قرآن می‌خوانند. ما اگر توی ماه مبارک رمضان خدا عنایت کند یک بار قرآن بخوانیم، فکر می‌کنیم اعجاز کرده‌ایم؛ کلی خدا را مؤاخذه می‌کنیم که ما آخر یک دور قرآن را خواندیم هیچ چیز نشده، هیچ اتفاقی نیافتاد. قرآن خواندن را ما نیاز داریم، خدا لازم ندارد. ما نیاز داریم.

<<سلامتی امام خامنه ای صلوات



1391/6/24


برچست ها : .
تعداد بازدید : 12
     
print

تشرف آیت الله مدنی محضر حضرت صاحب الزمان(عج)

نظرات 0

تشرف آیت الله مدنی محضر حضرت صاحب الزمان(عج)

مرحوم آيت‌الله مجتهدی تهرانی که از علمای تهران بودند، نقل کردند: شبی در نجف بعد از اتمام نماز جماعت پشت سر آيت‌الله شهيد مدنی و خلوت شدن مسجد، ناگهان دیدم آقای مدنی شروع به گریستن کرد.

چون به من اظهار لطف داشتند به خودم جرأت دادم و علت گریه ناگهانی ايشان را پرسیدم.

ایشان فرمودند: بعد از نماز یکی گفت: امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف را دیده است که به او فرموده‌اند: "ببین این شیعیان بعد از نماز بلافاصله به سراغ کارهای خود رفتند و هيچ کدام برای فرج من دعا نکردند".

من هم تا این را شنیدم متأثر شدم و گریستم.

آيت‌الله مجتهدی فرمودند: بعدها متوجه شدم امام زمان (عج) این گلایه را به خود ایشان (شهید مدنی) گفته بودند.



نقل از سایت رجانیوز


برچست ها :
تعداد بازدید : 10
     
print

ماجرای تشرف حاج محمدعلی فشندی

نظرات 0

ماجرای تشرف حاج محمدعلی فشندی

حاج محمـد علی فشندی تهرانی از سنین جوانی انس عجیبی با مســــجد مقدس جمکران داشته و در طول هفته یک تا دو بار به آن مسجد پر کرامت تشرف می یافته است. آن جناب از رهگذر انس با مسجد جمکران، بارها و بارها به خدمت امام عصــر (عج) توفیق تشرف یافته است. [این خاطره به نقل از ایشان است.]

بعد از ظهر یک روز گرم تابستانی،در مسجد جمکران قم اعمال را به طور کامل به جـا آورده و به همراه همسرم از صحن مســجد خارج می شدیم تا عازم تهران شویم. در آن حال سید نورانی بزرگواری را دیدیم که داخل صحن شده اند و قصد دارند به سوی مسجد بروند. چشم و قلبم به سوی آن بزرگوار خیره ماند. بلافاصله به همسرم گفتم این سید در این هوای گرم از راه رسیده و حتما تشنه است. خوب است از آب خنکی که همراه داریم،به او تعارف نماییم. آن گاه ظرف آبی گوارا به ســـوی او بـردم و پس از عرض سلام به دستش دادم تا بنوشد. قدری از آن آب نوشید، ظــرف آب را پس داد و فرمود: شما دعا کنید و فرج امام زمان(عج) را از خـدا بخواهید! شیعیان ما به اندازه ی آب خوردنی مــا را نمی‌خواهند. اگر بخواهند، دعــا می کنند و فــرج مــا فرا می رسد.

به محض این که این کلام را فرمود، دیگر او را ندیدم و در آن لحظه یقین کردم که وجود امـام زمانم را زیارت کرده‌ام و حضرتشان ما را به دعا برای تعجیل فرج امر فرموده‌اند.


نقل از رجا


برچست ها :
تعداد بازدید : 6
     
print

تشرف راننده کامیون به محضر امام مهدی(عج)

نظرات 0

تشرف راننده کامیون به محضر امام مهدی(عج)

به قصد يكي از شهرها از مشهد خارج شدم. در بين راه، هوا طوفاني شد و برف زيادي آمد، به طوري كه راه بسته شد و من در برف ماندم. وقتي ماشين را نگه داشتم، موتور ماشين هم خاموش شد و از كار افتاد. هر چه كوشش كردم حداقل ماشين را روشن نگه دارم و از سرماي طاقت فرسا خودم را حفظ كنم، نتوانستم.

پس از حدود چهار ساعت، در اثر شدت سرما، كم‌كم مرگ را جلوی خود مجسم ديدم. به فكر فرو رفتم كه خدايا راه چاره چيست؟ وقتي از همه راه‌هاي ظاهري براي نجات خود مأيوس شدم، يادم آمد سال‌های پیش، واعظي در منزل ما منبر مي‌رفت. بالاي منبر گفت: مردم! هر وقت در تنگنا قرار گرفتيد و از همه جا مأيوس شديد، به آقا امام زمان(ع) متوسل شويد كه ان‌شاءالله حضرت كمك مي‌كنند.

بي‌اختيار متوسل به آن حضرت شدم. سپس از ماشين پايين آمدم و باز هم موتور را بررسي كردم تا شايد بتوانم آن را روشن كنم، امّا موفق نشدم. دوباره داخل ماشين رفتم و پشت فرمان نشستم. غم و غصه تمام وجودم را گرفته بود. ناگاه وسوسه‌هاي شيطاني و القائات به ذهن من شروع شد كه متوسل به كسي شدي كه اصلاً وجود خارجي ندارد. فهميدم این وسوسة شيطان است كه در لحظات آخر عمر، براي فريب من آمده است. ناراحتي‌ام زيادتر شد. باز هم از ماشين پياده شدم و از خداوند، مرگ خود يا نجات را طلب كردم. امّا چون خودم را روسياه و شرمنده‌ی درگاه الهي مي‌دانستم، خجالت مي‌كشيدم درخواستي كنم. چون تا آن زمان به نماز اهميتي نمي‌دادم، گاهي مي‌خواندم و گاه قضا مي‌شد و گاه آخر وقت مي‌خواندم. به گناهاني نیز آلوده بودم. به همين دلیل با حالت شرمندگي، با خداوند متعال عهد كردم كه اگر من از اين مهلكه نجات پيدا كنم و دوباره زن و فرزندم را ببينم، از گناهاني كه تا آن روز آلوده به آن بودم، فاصله بگيرم و نمازهايم را هم اوّل وقت بخوانم.

به محض اینکه جدّي و حقيقي با خدا عهد بستم، متوجه شدم يك نفر با پاي پياده از داخل برف‌ها، به طرف من مي‌آيد. در ابتدا چنين تصور كردم كمك راننده‌اي است، ماشينش خراب شده و براي كمك گرفتن به سوي من مي‌آيد، چون آچار به دست داشت. آهسته آهسته آمد تا نزديك ماشين من رسيد، من هم بدون آنکه از ماشين پياده شوم، تنها مقداري شيشه ماشين را پايين آوردم. منتظر بودم چه كمكي از من مي‌خواهد. يك وقت ديدم از همان پايين ماشين، گفتند: "سلام عليكم. چرا سرگرداني؟" من هم كه هنوز نمي‌دانستم آقا چه كسي هستند، شروع كردم ماجراي طوفان و برف و خاموشي ماشين را به طور مفصل برايشان گفتم. آن شخص فرمودند: "من ماشين را راه مي‌اندازم". بعد به من فرمودند: "هر وقت گفتم، استارت بزن". كاپوت ماشين را بالا زدند. ندیدم اصلاً دست ايشان به موتور برخورد كرد يا نه، سوئيچ ماشين را كه حركت دادم، ناگهان ماشين روشن شد. فرمودند: "حركت كن برو!" با خودم گفتم الآن مي‌روم جلوتر، باز هم در ميان برف‌ها مي‌مانم. راه هم که بسته است. فرمودند: "ماشين شما در راه نمي‌ماند، حركت كن!" من كه تعجب كرده بودم و شرمنده از اینکه آن شخص پياده در ميان برف‌ها به سوي ماشين آمده بود، گفتم: ماشين شما كجاست؟ مي‌خواهيد من به شما كمكي بدهم؟ فرمودند: "من به كمك شما احتياجي ندارم". بر اثر شرمندگي زياد، تصميم گرفتم مقدار پولي كه داشتم به ايشان بدهم. شيشه ماشين پايين بود و من هم پشت فرمان و آقا هم پايين. گفتم: پس اجازه بدهيد مقداري پول به شما بدهم. فرمودند: "من به پول شما احتياج ندارم". پرسيدم: عيب ماشين چه بود؟ فرمودند: "هرچه بود، رفع شد". گفتم: ممكن است دوباره دچار نقص شود. فرمود نه! اين ماشين شما ديگر در راه نمي‌ماند. گفتم: آخر اینکه نشد، شما نه كمك از من خواستيد و نه به پول من احتياج داريد و از نظر استادي هم كه مهارت فوق‌العاده نشان داديد، من از جهت وجدانم نمي‌توانم از اينجا بروم تا خدمتي به شما بکنم، چون من راننده جوانمردي هستم كه بايد زحمت شما را جبران كنم. آقا تبسمي نمودند و پرسيدند: "تفاوت راننده جوانمرد و ناجوانمرد چيست؟" من در حالي كه داخل ماشين نشسته و به شدت شرمنده‌ی لطف و محبت آقا شده بودم، گفتم: شما خودت كمك راننده‌اي مي‌داني كه شوفر ناجوانمرد اگر از كسي خدمتي و نيكي ببيند، ناديده مي‌گيرد و مي‌گويد وظيفه‌اش را انجام داده، ولي شوفر جوانمرد اگر از كسي لطفي و خدمتي ببيند، تا جبران محبت و خدمت او را نكند وجدانش راحت نمي‌شود. من نمي‌گويم جوانمرد هستم، ولي ناجوانمرد هم نيستم و تا به شما خدمتي نكنم، وجدانم ناراحت است و نمي‌توانم حركت كنم.

يك وقت ديدم آقا در حالي كه پايين ماشين روي برف‌ها ايستاده بودند، فرمودند: "خيلي خوب! حالا اگر مي‌خواهي به ما خدمت كني، به عهدی كه با خداي متعال بستي، عمل كن. همين خدمت به ما محسوب مي‌شود". من كه از اين جمله كاملاً متعجب شده بودم، پرسيدم: من چه عهدی با خدا بستم؟

ديدم آقا با صراحت فرمودند: "يكي اینکه از گناه فاصله بگيري و دوم اینکه نمازهايت را اوّل وقت بخواني."

وقتي اين مطلب را شنيدم، بر خود لرزيدم؛ زيرا اين همان مطلبي بود كه من وقتي دست از جان شسته بودم، با خدا درد دل كردم و متوسل به امام زمان علیه‌السلام شدم. بلافاصله درب ماشين را باز كردم و پايين پریدم كه آقا را از نزديك ببينم و در بغل بگیرم و ببوسم كه ناگهان ديدم هيچ كس آنجا نيست. فهميدم همان توسلي كه به آقا و مولايم صاحب‌الزمان(ع) پيدا كرده بودم، اثر گذاشته و اين وجود مبارك آقا بودند كه نجاتم داده بودند. نگاه كردم جاي پاي آقا را هم در برف‌ها نديدم. حالم منقلب بود.

پشت ماشين نشستم و پس از مدتي كه بر اعصابم تسلط پيدا كردم، با ياد امام زمان‌ علیه‌السلام ماشين را حركت دادم و با آن حضرت تجدید عهد کردم. وقتي حركت كردم ديدم كاميون من بدون هيچ توقفي روي برف‌ها حركت مي‌كند. بالاخره آن سفر تمام شد و من چنان تحول روحي پيدا كرده بودم كه هميشه همة نمازهايم را اوّل وقت مي‌خواندم و همه گناهاني را كه به آن آلوده بودم، کنار گذاشتم.

چون به منزل رسيدم، زن و فرزندان را دور خود جمع نمودم و موضوع مسافرتم را با آنها در ميان گذاشتم و گفتم از اين به بعد، وضع زندگي ما كاملاً مذهبي است و همگي بايد نمازهایمان را اوّل وقت بخوانيم. حتي به همسرم گفتم: اگر نمي‌تواني اين‌گونه كه گفتم رفتار كني یا با كساني كه بي‌بندوبارند و نماز نمي‌خوانند يا حجاب ندارند، قطع رابطه كني؛ مي‌تواني طلاق بگيري.

همسر من كه كاملاً تحت تأثير صحبت‌هاي من و این واقعه قرار گرفته بود، از پيشنهاد من استقبال نمود و گفت: شما قبلاً اين چنين بودي و ما به رفتارهای شما عادت كرديم. يعني شما نماز نمي‌خواندي، ماهم نمي‌خواندیم، شما افراد ناجور را مي‌پذيرفتي و ما هم تابع شما بوديم، ولي از امروز ما هم رفتارمان تابع شماست و خوشحال هستيم كه رفتارمان در زندگي عوض شده است.

به لطف الهي زندگي ما كاملاً تغيير پيدا كرد. من ديگر آن راننده‌ی قبلي نبودم. از طرفي به خاطر آنکه اهل منزل چندان با مسائل و احكام اسلام و نماز آشنا نبودند، از يك شخص روحاني تقاضا كردم مرتب به منزل ما بيايد و به ما احكام اسلام را بگويد تا همه به وظايف خويش آشنا باشيم. در مسافرت‌ها هم اوّل وقت نماز مي‌خواندم. روزي در يكي از گاراژها، منتظر خالي كردن بار بودم كه ظهر شد. راننده‌هاي كاميون‌هاي ديگر گفتند: برويم غذا بخوريم و باهم باشيم. من گفتم: اوّل نماز مي‌خوانم بعد غذا.


همگي به هم نگاه كردند، مرا مورد تمسخر قرار دادند و گفتند: اين ديوانه شده، مي‌خواهد نماز بخواند. من كه تا آن زمان مايل نبودم خاطره‌ی آن سفر را براي كسي نقل كنم و آن را از اسرار خود مي‌دانستم، چون ديدم اينها به نماز توهين كردند، مجبور شدم سرگذشتم را براي آنها بگويم. بعد از گفتن ماجرا، ديدم چنان صحبت‌هاي من روي آنها اثر گذاشت كه همگی دست مرا بوسيدند و از من عذرخواهي كردند. بعد هم حمال‌ها و راننده‌ها همه به نماز ايستادند. معلوم بود كه تصميم گرفته بودند از گناه هم فاصله بگيرند.

به دنبال اين تحول روحي كه براي من اتفاق افتاد، تصميم گرفتم حق‌النّاس‌هايي را كه بر ذمّه داشتم و اجناسی را که در حين بار زدن حیف و ميل كرده‌ام، جبران كنم و رضايت صاحبان آنها را جلب نمایم. با شرمندگي نزد اولين نفر رفتم، وقتي فهميد براي كسب حلاليّت نزد او رفته‌ام، خيلي خوشحال شد و مرا تشويق كرد و گفت حالا كه حقيقت را گفتي، همه را بخشيدم و چيزي از من نگرفت. دومي و سومي نيز همين‌طور و فقط يك نفر از من طلبش را گرفت و خدا را شکر از اين مظلمه هم به بركت حضرت بقية‌الله(ع) نجات پيدا كردم.


نقل از سایت رجانیوز


برچست ها :
تعداد بازدید : 2
     
print

داستانی از حضرت عیسی(ع)

نظرات 0

در مصابيح القلوب سبزوارى اين داستان را نقل كرده است جناب عيسى شهرى نبوده بلكه بيابانى بوده است و از اين قريه به آن قريه مى‏رفته است. گاهى حضرت عيسى با حواريين مى‏گشته است گاهى دو تا گاهى بيشتر تا بالاخره يك وقت تمام قوم را رها مى‏كند فقط مادرش سیده زنان زمانش حضرت مريم و خودش رفتند كوه لبنان را اختيار كردند و آنجا هم روزها بعضى از اوقات مادرش را رها مى‏كرد ميوه و خوراكى از درختها جمع‏نموده براى مادرش مى‏آورد و افطار مى‏كردند. روزى جناب مسيح براى تهيه خوراك رفت، تصادفاً مرگ مريم رسيد. در نبودن جناب عيسى، مريم از دار دنيا رفت. مسيح وقتى مى‏آيد مى‏بيند مادرش افتاده، اول خيال مى‏كند خواب است به آرامى صدايش مى‏زند متوجه مى‏شود كه نفس نمى‏كشد. خيلى به مسيح سخت گذشت، در كوه و غربت و تنهائى علاقه‏اش در كره خاك به مادرش بود. اجمالاً خيلى ناراحت شد چنين نوشته‏اند كه خداى عالم براى انس مسيح در همان حال اجازه فرمود با روح مادرش اتصال پيدا كند و با مادرش انسى بگيرد از جمله از مادرش پرسيد گفت من كه موقع مردنت نبودم تا از تو بپرسم دلت چه مى‏خواهد حالا بگو. فرمود فرزندم حالا كه اينجا رسيدم آرزو دارم برگردم به دنيا شبهاى طولانى زمستان در مكان تار و تاريكى با خداى خودم راز و نيازى داشته باشم و روز گرم تابستانى باشد آن روز را روزه بدارم. 
در روايت است كسى كه نور سحر خيزى نداشته باشد در قيامت مفلس است.


برچست ها :
تعداد بازدید : 3
     
print

تشرف آیت الله مدنی محضر حضرت صاحب الزمان(عج)

نظرات 0

تشرف آیت الله مدنی محضر حضرت صاحب الزمان(عج)

مرحوم آيت‌الله مجتهدی تهرانی که از علمای تهران بودند، نقل کردند: شبی در نجف بعد از اتمام نماز جماعت پشت سر آيت‌الله شهيد مدنی و خلوت شدن مسجد، ناگهان دیدم آقای مدنی شروع به گریستن کرد.

چون به من اظهار لطف داشتند به خودم جرأت دادم و علت گریه ناگهانی ايشان را پرسیدم.

ایشان فرمودند: بعد از نماز یکی گفت: امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف را دیده است که به او فرموده‌اند: "ببین این شیعیان بعد از نماز بلافاصله به سراغ کارهای خود رفتند و هيچ کدام برای فرج من دعا نکردند".

من هم تا این را شنیدم متأثر شدم و گریستم.

آيت‌الله مجتهدی فرمودند: بعدها متوجه شدم امام زمان (عج) این گلایه را به خود ایشان (شهید مدنی) گفته بودند.



نقل از سایت رجانیوز


برچست ها :
تعداد بازدید : 4
     
print

داستانی درباره امام زمان (عج)%تشرف

نظرات 0

داستانی درباره امام زمان (عج)


فاضل جليل ملا ابوالقاسم قندهاري فرمود: در سال 1266، هجري در شهر قندهار، خدمت ملا عبدالرحيم (پسر مرحوم ملا حبيب اللّه افغان) کتاب هيئت و تجريد را درس مي‌گرفتم (اين دوکتاب از دروسي است که سابقا در حوزه خوانده مي شد والان هم کم وبيش آنها رامي خوانند).


عصر جمعه‌اي به ديدن ايشان رفتم. در پشت بام شبستان بيروني او، جمعي از علماء و قضات و خوانين افغان نشسته بودند. بالاي مجلس، پشت به قبله و رو به مشرق، جناب ملا غلام محمد قاضي القضات، سردار محمد علم خان و يک نفر عالم عرب مصري و جمعي ديگر از علما نشسته بودند.

بنده و يک نفر از شيعيان که پزشک سردار محمد بود، و پسرهاي مرحوم ملا حبيب‌اللّه، پشت به شمال و پسر قاضي‌القضات و مفتي‌ها برعکس ما، يعني رو به قبله و پشت به مشرق که پايين مجلس مي‌شد، به همراه جمعي از خوانين نشسته بودند.

سخن در مذمت و نکوهش مذهب تشيع بود، تا به اين جا کشيد که قاضي‌القضات گفت: (از خرافات شيعه آن است که مي‌گويند: (حضرت) محمد مهدي پسر (حضرت) حسن عسکري (عليه‌السلام) سال 255 هجري در سامرا متولد شده و در سال260 در سرداب خانه خود غايب گرديده و تا زمان ما هم هنوز زنده است و نظام عالم بسته به وجود او است).

همه اهل مجلس در سرزنش و ناسزا گفتن به عقايد شيعه هم‌زبان شدند، مگر عالم مصري، که قبل از اين سخن قاضي‌القضات بيشتر از همه، شيعه را سرزنش مي‌کرد. او در اين وقت خاموش بود و هيچ نمي‌گفت، تا اين که سخن قاضي‌القضات به پايان رسيد.

در اين جا عالم مصري گفت: سال فلان، در مسجد جامع طولون، پاي درس حديث حاضر مي‌شدم.

فلان فقيه حديث مي‌گفت. سخن به شمايل (حضرت) مهدي (عليه‌السلام) رسيد.

قال و قيل برخاست و آشوب بپا شد. ناگهان همه ساکت شدند، زيراجواني را به همان شکل و شمايل ايستاده ديدند، در حالي که قدرت نگاه کردن به او را نداشتند.

چون سخن عالم مصري به اين جا رسيد، ساکت شد.

بنده ديدم اهل مجلس ما همگي ساکت شده‌اند و نظرها به زمين افتاده است و عرق از پيشاني‌ها جاري شد.

از مشاهده اين حالت حيرت کردم. ناگاه جواني را ديدم که رو به قبله در ميان مجلس نشسته است.

به مجرد ديدن ايشان حالم دگرگون شد. توانايي ديدن رخسار مبارکشان را نداشتم و مانند بقيه اهل جلسه بي حس و بي حرکت شدم. تقريبا ربع ساعت همه به اين حالت بوديم و بعد آهسته آهسته به خود آمديم.

هر کس زودتر به حال طبيعي بر‌مي‌گشت، بلند مي‌شد و مي‌رفت. تا آن که همه جمعيت به تدريج و بدون خداحافظي رفتند.

من آن شب را تا صبح هم شاد و هم غمگين بودم. شادي براي آن که مولاي عزيزم را ديدار کرده‌ام، واندوه به خاطر آن که نتوانستم بار ديگر بر آن جمال نوراني نظر کنم و شمايل مبارکش را درست به ذهن بسپارم.

فرداي آن روز براي درس رفتم. ملا عبدالرحيم مرا به کتابخانه خود خواست و درآن جا تنها نشستيم.

ايشان فرمود: ديدي ديروز چه شد؟ حضرت قائم آل محمد (عليهم‌السلام) تشريف آوردند و چنان تصرفي در اهل مجلس نمودند که قدرت سخن گفتن و نگاه کردن را از آنها گرفته و همگي شرمنده و درهم و پريشان شدند و بدون خداحافظي رفتند.

من اين قضيه را به دو دليل انکار کردم: يکي اين که از ترس، تقيه کرده و ديگر آن که، يقين کنم آنچه را ديده‌ام خيال نبوده است، لذا گفتم: من کسي را نديدم و از اهل مجلس هم چنين حالتي را مشاهده نکردم.

گفت: مطلب از آن روشن‌تر است که تو بخواهي آن را انکار کني.


 برکات حضرت ولی عصر(عج) حکایات کتاب عبقری حسان ص51-50  به نقل از رجانیوز


برچست ها :
تعداد بازدید : 4
     
print

پاسخ یک سوال مهم از استاد قرائتی: آیا میتوان با جیب خالی ازدواج کرد؟

نظرات 0

سوال – اگر شما به زمان مجردیتان برگردید آیا حاضرید باز هم با جیب خالی ازدواج کنید ؟


 پاسخ استاد قرائتی – ازدواج سمت خداست . در قرآن داریم که کسانی که به سمت لواط می رفتند خدا را فراموش کرده بودند پس ازدواج سمت خداست، سوادآموزی سمت خداست. هر کاری که برای خدا باشد سمت خداست. هر کاری که رنگ خدا دارد سمت خداست. یک خانم در خانه آشپزی می کند و حدیث داریم که هر بشقابی که جابجا می کند اجر دارد و این کارها در سمت خداست . البته اصول اصلی آن نماز و دستورات خداست . در قرآن فرموده که بدون پول هم می شود ازدواج کرد. موسی در دربار فرعون نفوذی داشت . در دربار طراحی کردند که موسی را بکشند. در قرآن داریم آمد و دوید و گفت که می خواهند تو را بکشند ،فرار کن. موسی به منطقه ی دیگر رفت. در آنجا چوپانهایی آمده بودند که به گوسفندها آب بدهند. موسی دید که چند تا خانم کنار ایستاده اند. و گفتند که چون پدر ما بیمار است ما جفتی چوپانی می کنیم و اگر الان جلوبرویم تنه ی ما به تنه ی مردها می خورد، ما کنار ایستاده ایم تا بعدا به گوسفندان مان آب بدهیم .موسی گفت که من به گوسفندان آب می دهم . موسی مجانی به گوسفندان آب داد و ماموریت این کار را نداشت و حتی فراری بود و گرسنه بود. او پیش شرط نکرد که اگر من این کار را کردم شما به من چیزی بدهید .او به گوسفندان آب داد و پشتش را به آنها کرد. دخترها به خانه رفتند و گفتند که جوانی به ما کمک کرد تا به گوسفندان آب بدهیم .پدر دخترها گفت که او را بیاورید. یکی از این دخترها گفت که پدرم شما را دعوت کرده است. ( این آیه نشان می دهد که مرد باید از مرد دعوت کند) و می خواهد به شما پاداش بدهد .( اگر کسی برای خدا کار می کند شما به او پول بدهید و نگویید که مخلص است) پس موسی نجات پیدا کرد و با یکی از دخترها ازدواج کرد و در همان خانه زندگی کرد و چون مهریه نداشت قرار گذاشت که هشت تا ده سال برای پدر دختر چوپانی کند .( برای مهریه بین هشت تا ده سال داماد را آزاد گذاشت.پس نباید به داماد سخت گرفت . اسم دیگر مهریه صداق است . صداق از صدق یعنی راستگویی است . پس مهریه علامت صداقت است نه معامله . روایت داریم کسانی که مهریه ی را بالا می گیرند زندگی شان به فتنه و تفرقه نزدیکتر است .

داماد را باید انتخاب کرد نه اینکه به گروگان گرفت. خدا انسان و خوک را خلق کرد و گفت که انسان نباید گوشت خوک بخورد. غربی ها چندین سال این گوشت را خوردند و الان فهمیده اند که این گوشت کرم کدو دارد .گاهی دستوراتی است که ما علت را نمی دانیم ولی باید به آن عمل کنیم .)پدر دخترها، شعیب پیامبر بود و مربی موسی شد . پس امنیت، اشتغال، ازدواج، مهریه و تعلیم و تربیت موسی حل شد .اگر در این زمانه انسان خوبی پیدا بشود ، باید به او دختر داد حتی با مهریه پنج سکه و اگر انسانی نااهل باشد و دو تا گونی سکه هم مهر کند، به درد نمی خورد. در نهج البلاغه و قرآن می فرماید که باید بعضی از شرایط را شکست .مثلا میراث فرهنگی هم خوب است و هم بد است .بت پرستها می گفتند که هر کاری پدران مان کردند ما هم همان کار را می کنیم . یعنی بت پرستی میراث فرهنگی آنها بود. باید بت را شکست .گوساله ی سامرایی را آتش زدند و خاکستر آنرا در دریا ریختند با اینکه از طلا بود. با اینکه قبر رضا شاه میلیون ها تومان قیمت داشت امام فرمودند که قبر رضا شاه باید خراب بشود.

بعضی ها می گویند که حالا فردی عصبانی شده است و دیگری را کشته است ، بیاییم از او استفاده بکنیم و او را نکشیم .قاتل را باید کشت و الا امنیت عمومی بهم می خورد. پسرها و دخترهای خوب زیاد هستند. الان مهمترین مشکل جامعه ی ما بالا رفتن سن ازدواج است. کسی که بخاطر مادیات و پول ازدواج نمی کند در واقع به خدا سوءظن دارد. در جامعه ی ما چشم هم چشمی وجود دارد. آیا اشکال دارد که انسان چند سال روی زمین بخوابد و بعد روی تخت بخوابد ؟ آیا اشکال دارد که انسان در اول زندگی با دست لباس بشوید و بعد ماشین لباسشویی بخرد؟ ما مثل بت پرست ها شده ایم. بت پرست ها با دست خودشان بت می تراشیدند و برای آنها گریه می کردند. من با رعایت پنج نکته زندگی ام را از زندگی آخوندی جدا کرده ام . یکی اینکه چه کسی گفته است که باید آخوند را دعوت کرد، بخاطر همین خودم بچه ها را دعوت کردم و برایشان قصه گفتم .دیگر اینکه بجای منبر تخته سیاه را انتخاب کردم . دیگر اینکه من برای کلاس ها پول نگرفتم و تبلیغات را به ماه رمضان یا محرم محدود نکردم. دانشگاه هم چنین کاری را انجام داد یعنی دانشگاه را در شهرهای کوچک راه انداخت و آموزش از راه دور را باب کرد و در روزهای تعطیل هم کلاس برقرار کرد و دانشگاه را پولی کرد و استادهای جوان را هم بکار گرفت. یکسری غل و زنجیر به دانشگاه وصل کرده بودیم ولی همه اینها را برداشتیم و در دانشگاهها باز شد. برای ازدواج هم باید ابراهیمی پیدا بشود . ما باید ستاد ازدواج ایجاد کنیم .در هر فامیلی افراد پولدار و خیری هستند ، اینها مشکل دختر و پسرهای جوان را حل کنند .
جوانان ما از دو تا سوراخ نابود می شوندراه غفلت و راه شهوت .مقابله با راه غفلت نماز است و مقابله با راه شهوت ازدواج است. پس اگر فرزندان ما نماز خوان باشند و همسرهم داشته باشند تا 90 درصد بیمه هستند. هر هیئتی می توانند ده جوان را داماد کنند. شهرداری ها می توانند خرج تالار را بدهند و گل ماشین عروس را بدهند. ما باید در ازدواج همت کنیم . در روایت داریم که هر کس دلالی خوبی بکند اجر سنگینی دارد و دلالی خوب یعنی ازدواج .

http://link.yamojir.com/sh-link-show.php?id=55


برچست ها :
تعداد بازدید : 2
     
print

ماجرای تشرف شیخ حیدرعلی مدرس اصفهانی به محضرمبارک امام عصر علیه‏السلام

نظرات 0

ماجرای تشرف شیخ حیدرعلی مدرس اصفهانی به محضر مبارک امام عصر علیه‏السلام

آقاي شيخ حيدر علي مدرس اصفهاني فرمود: يکي از مواقعي که من به حضور مقدس حضرت بقية اللّه (ارواحنا فداه) مشرف شدم و آن مولا را نشناختم، سالي بود که اصفهان بسيار سرد شد و نزديک پنجاه روز آفتاب ديده نمي‌شد و مدام برف مي‌باريد. سرما به حدي شد که نهرهاي جاري يخ بسته بود.

آن وقت‌ها من در مدرسه باقريه (درب کوشک) حجره داشتم وحجره‌ام روي نهر واقع شده بود.

مقابل حجره مثل کوه، برف و يخ جمع شده بود. از زيادي يخ و شدت سرما، راه تردد از روستاها به شهر قطع شده و طلاب روستايي فوق‌العاده در مضيقه و سختي بودند.

روزي پدرم، با کمال سختي به شهر آمد تا بنده را به سده (محلي در اطراف اصفهان) نزد خودشان ببرد، چون وسايل آسايش در آن جا فراهم بود. اتفاقا سرماي هوا و بارش برف بيشتر شد و مانع از رفتن گرديد و به دست آوردن خاکه و ذغال هم براي اشخاصي که قبلا تهيه نکرده بودند، مشکل و بلکه غير ممکن بود.

از قضا نيمه شبي، نفت چراغ تمام و کرسي سرد شد.

مدرسه هم از طلاب خالي بود، حتي خادم، اول شب در مدرسه را بست و به خانه‌اش رفت.

فقط يک طلبه طرف ديگر مدرسه درحجره‌اش خوابيده بود. لذا پدرم شروع به تندي کرد که چقدر ما و خودت را به زحمت انداخته‌اي. فعلا که درس و مباحثه‌اي در کار نيست، چرا در مدرسه مانده‌اي و به منزل نمي‌آيي تا ما و خودت را به اين سختي نيندازي؟ من جوابي غير از سکوت و راز دل با خدا گفتن نداشتم.

از شدت سرما خواب از چشم ما رفته و تقريبا شب هم از نيمه گذشته بود. ناگاه صداي در مدرسه بلند شد و کسي محکم در را مي‌کوبيد. اعتنايي نکرديم. باز به شدت در زد.

ما با اين حساب که اگر از زير لحاف و پوستين بيرون بياييم ديگر گرم نمي‌شويم، ازجواب دادن خودداري مي‌کرديم. اما اين بار چنان در را کوبيد که تمام مدرسه به حرکت در آمد. خود را مجبور ديدم که در را باز کنم. برخاستم و وقتي در حجره را بازکردم، ديدم به قدري برف آمده که از لبه ازاره ايوان (ديواره کوتاه آن) بالاتر رفته است، به طوري که وقتي پا را در برف مي‌گذاشتيم تا زانو يا بالاتر فرو مي‌رفت.

به هر زحمتي بود، خود را به دهليز (دالان) مدرسه رسانيده و گفتم: کيستي؟ اين وقت شب کسي در مدرسه نيست.

بنده را به اسم و مشخصات صدا زدند و فرمودند: شما را مي‌خواهم.

بدنم لرزيد و با خود گفتم: اين وقت شب و ميهمان آشنا، آن هم کسي که مرا از پشت در بشناسد، باعث خجالت است. در فکر عذري بودم که براي او بتراشم، شايد برود و رفع مزاحمت و خجالت شود.

گفتم: خادم در را بسته و به خانه رفته است. من هم نمي‌توانم در را باز کنم.

فرمودند: بيا از سوراخ بالاي در اين چاقو را بگير و از فلان محل باز کن.

فوق‌العاده تعجب کردم! چون اين رمز را غير از دو سه نفر از اهل مدرسه کسي نمي‌دانست.

چاقو را گرفته و در را باز کردم. بيرون مدرسه روشن بود اگر چه اول شب چراغ برق جلو مدرسه را روشن کرده بودند، ولي در آن وقت آن چراغ خاموش بود و من متوجه نبودم.

خلاصه اين که شخصي را ديدم در شکل شوفرها، يعني کلاه تيماجي گوشه‌داري بر سر و چيزي مثل عينک روي چشم گذاشته بود شال پشمي به دورگردن پيچيده و سينه‌اش را بسته بود کليجه ترياکي رنگي (يک نوع لباس نيم تنه) که داخل آن پشمي بود به تن کرده و دستکش چرمي در دست داشت. پاهاي خود را با مچ پيچ محکم بسته بود. سلامي کردم.

ايشان جواب سلام مرا بسيار خوب دادند. من دقت مي‌کردم که از صدا، ايشان را بشناسم و بفهمم کدام يک از آشنايان ما است که از تمام خصوصيات حال ما و مدرسه مطلع است.

در اين لحظات دستشان را پيش آوردند ديدم از بند انگشت تا آخر دست، همه دوقراني‌هاي جديد سکه‌اي چيده است که آنها را در دست من گذاشتند و چاقويشان راگرفتند و فرمودند: فردا صبح خاکه براي شما مي‌آورم. اعتقاد شما بايد بيش از اينها باشد. به پدرتان بگوييد اين قدر غرغر نکن، ما بي‌صاحب نيستيم.

اين جا ديگر بنده خوشحال شدم و تعارف را گرم گرفتم که بفرماييد، پدرم تقصيرندارد، چون وسايل گرم کننده حتي نفت چراغ هم تمام شده است.

فرمودند: آن شمع گچي را که بر طاقچه بالاي صندوق‌خانه است، روشن کنيد.

عرض کردم: آقا اينها چه پولي است؟

فرمودند: مال شما است و خرج کنيد.

در بين صحبت کردن، متوجه شدم که براي رفتن عجله دارند ضمنا زماني که من با ايشان حرف مي‌زدم، اصلا سرما را احساس نمي‌کردم. خواستم در را ببندم، يادم آمد از نام شريفشان بپرسم، لذا در را گشودم ديدم آن روشنايي که خصوصيات هر چيزي در آن ديده مي‌شد به تاريکي تبديل شده است، لذا به دنبال جاي پاهاي شريفش مي گشتم، چون کسي که اين همه وقت، پشت در، روي اين برفها ايستاده باشد، بايد آثار قدمش در برف ديده شود، ولي مثل اين که برفها سنگ ورد پا و آمد و شدي درآنها نبود.

از طرفي چون ايستادن من طول کشيد، پدرم با وحشت مرا از در حجره صدا مي‌زد که بيا هرکس مي‌خواهد باشد. از ديدن آن شخص نااميد شدم و بار ديگر در را بستم و به حجره آمدم.

ديدم ناراحتي پدرم بيشتر از قبل شده است و مي‌گفت: در اين هواي سرد که زبان با لب و دهان يخ مي‌کند، با چه کسي صحبت مي‌کردي؟ اتفاقا همين‌طور هم بود.

بعد از آمدن به اتاق در طاقچه‌اي که فرموده بودند، دست بردم شمعي گچي را ديدم که دو سال پيش آن جا گذاشته بودم و به کلي از يادم رفته بود. آن را آوردم و روشن کردم. پولها را هم روي کرسي ريختم و قصه را به پدرم گفتم. آن وقت حالي به من دست داد که شرحش گفتني نيست. طوري بود که اصلا احساس سرما نمي‌کردم وبه همين منوال تا صبح بيدار بودم. آن وقت پدرم براي تحقيق پشت در مدرسه رفتند.

جاي پاي من بود، ولي اثري از جاي پاي آن حضرت نبود. هنوز مشغول تعقيب نمازصبح بوديم که يکي از دوستان مقداري ذغال و خاکه براي طلاب مدرسه فرستاد که تا پايان آن سردي و زمستان کافي بود.

برکات حضرت ولی عصر(عج)، حکایات کتاب عبقری حسان ، صص 122-120  به نقل از رجانیوز


برچست ها :
تعداد بازدید : 2
     
print

تشرف جماعتى از اهل قم و بلاد کوهستان به خدمت امام زمان(عج

نظرات 0

تشرف جماعتى از اهل قم و بلاد کوهستان به خدمت امام زمان(عج)



على بن سنان موصلى از پدرش روايت نموده كه چون امام حسن عسکرى عليه‏السلام وفات يافت جماعتى از قم و بلادکوهستان با اموال زيادى كه مرسوم بود مى آوردند، آمدند و از رحلت آن حضرت اطلاع نداشتند وقتى به سامرا رسيدند جوياى حال امام حسن عسکرى عليه‏السلام شدند به آنها گفتند كه حضرت وفات كرده. پرسيدند وارث او كيست گفتند وارث او جعفر پسر امام على‏النقى عليه‏السلام است (جعفر كذاب) پرسيدند فعلا كجا است؟ گفتند او فعلا رفته براى تفريح و سوار زورقى شده در دجله تفريح مى‏كند و به ميگسارى مشغول و جمعى از خواننده و نوازنده براى او خوانندگى مى كنند وقتى آنها اين را شنيدند با خود گفتند اين اعمال اوصاف امام نيست بعضى از آنها گفتند اين اموال را برگردانده به صاحبانش مسترد مى‏داريم ولى ابوالعباس احمد بن جعفر حميرى قمى گفت نه ما صبر مى كنيم تا اين مرد (جعفر كذاب) برگردد و كاملا از حال او با خبر شويم وقتى جعفر برگشت به وى سلام نموده گفتند اى آقا ما مردمى از اهل قم هستيم و جماعتى از شيعه نيز با ما هست كه اموالى براى مولى امام حسن عسکرى عليه‏السلام آورده‏ايم.

جعفر پرسيد آن اموال فعلا در كجا است؟ گفتند نزد ما است؛ گفت آنها را پيش من بياوريد. گفتند اين اموال كه معمولا بدينگونه جمع مى‏شود كه از عموم شيعيان يك يا دو دينار در كيسه‏اى نهاده و آنرا مهر و موم مى‏كنند و به ما مى‏دهند وقتى اين اموال را نزد امام حسن عسکرى عليه‏السلام مى‏آورديم آن حضرت مى‏فرمود كه تمام آن چقدر است چند دينار از كى و كى است تا آنكه اسامى صاحبان اموال را ذكر مى‏فرمود و نقش مهرهايى را كه هر كس روى كيسه خود زده بود قبل از اينكه به آن حضرت نشان دهيم بيان مى كرد.

جعفر (كذاب) گفت شما دروغ مى‏گوييد. شما چيزى به برادرم نسبت مى دهيد كه در وى نبود وقتى آنها سخنان جعفر را شنيدند به يكديگر نظر افكندند باز جعفر گفت معطل نشويد و اين اموال را براى من بياوريد آنها گفتند ما اجير و وكيل صاحبان اين اموال هستيم و آن را جز با نشانه هايى كه بوسيله آن امام را مى‏شناختيم به كسى تسليم نمى‏كنيم. اگر تو امام هستى آن نشانه‏ها را بيان كن وگرنه ما آنرا به صاحبانش مسترد مى‏داريم تا هر طور صلاح ديدند عمل كنند.

جعفر رفت به سامره نزد خليفه و از آنها شكايت نمود . وقتى خليفه آنها را احضار كرد. گفت اموالى كه با خود آورده‏ايد به جعفر بدهيد آنها گفتند ما مردمى هستيم اجير و وكيل صاحبان اين اموال مى‏باشيم صاحبان آن هم به ما دستور داده اند فقط به كسى بدهيد كه با نشانه و دليل استحقاق خود را از اخذ آن ثابت نمايد. چنانكه با امام حسن عسکرى عليه‏السلام نيز ما به همين گونه عمل مى كرديم. خليفه از آنها پرسيد علامتى كه در حسن عسکرى عليه‏السلام بود چيست؟

آنها گفتند امام دينارها و صاحبان آن و مقدار اموال را (قبل از تسليم و ديدن) بيان مى‏داشت. وقتى اين نشانه‏ها را مى‏داد، ما هم اموال را به وى تسليم مى‏نموديم. بارها به حضورش مى رسيديم و همين علامت و دليل را از او مى‏ديديم. حالا آن حضرت رحلت فرموده. اگر اين مرد جانشين اوست مانند برادرش علائم و نشانه هاى اين اموال را بگويد تا به او تسليم نماييم وگرنه به صاحبانش برمى‏گردانيم.

چون جعفر اين شنيد به خليفه گفت اينان مردمى دروغگو هستند. به برادرم دروغ مى‏بندند و آنچه آنها درباره او معتقدند علم غيب است (كه جز خدا نمى‏داند)

خليفه گفت اينها فرستادگان مردمند و ما على الرسول الا البلاغ فرستاده فقط مطلب را ابلاغ كند.

جعفر از اين حرف خليفه مات و مبهوت شد و جوابى نداد. سپس آنها از خليفه خواستند كسى را با آنها بفرستد كه تا بيرون شهر آنها را بدرقه كند (مبادا كسى به آنها تعرض نمايد) خليفه هم راهنمايى همراه آنها كرد كه تا بيرون شهر آنها را مشايعت كند. چون از شهر دور شدند ناگاه جوان زيبايى را ديدند كه به نظر خدمتكار مى‏رسيد. جوان زيبا بانگ زد: اى فلانى پسر فلانى و فلانى پسر فلانى دعوت آقاى خودتان را بپذيريد آنها پرسيدند آقاى ما تو هستى؟

گفت من خادم مولاى شما هستم. با من بياييد تا به خدمت او برويم. آنها هم با او رفتند تا وارد خانه امام حسن عسکرى عليه‏السلام شدند. ديدند فرزند او حضرت قائم مانند پاره ماه در حالى كه لباس سبز پوشيده روى سرير نشسته است. ما به وى سلام كرديم و او هم جواب ما را داد. سپس فرمود: شما اموالى كه آورده‏ايد فلان مقدار و چند دينار است و چه كسانى آنها را آورده اند تا آنكه نشانى همه آن ها را داد. آنگاه لباس‏ها و توشه‏ها و چارپايانى كه داشتيم همه را توصيف فرمود. در اين وقت همه به شكرانه شناخت مقصود خدا را سجده نموديم و زمين جلو روى او را بوسه داديم. سپس سؤالاتى كه داشتيم نموديم و اموالى را كه آورده بوديم، تسليم كرديم. او به ما دستور داد كه بعد از اين ديگر آنچه مى آوريم به سامره نبريم و فرمود وكيلى را در بغداد تعيين مى كنم كه هر چه داريد به او بدهيد و توقيعات ما از پيش او صادر مى گردد.

سپس از نزد او خارج شديم. حضرت مقدار حنوط كفن به ابوالعباس احمد بن جعفر قمى حميرى مرحمت فرمود و گفت : خدا پاداش تو را بزرگ گرداند. همراهان گفتند ما هنوز به گردنه همدان نرسيده بوديم كه ابوالعباس فوت كرد. ما بعد از آن روز ديگر آنچه سهم امام داشتيم به بغداد مى آورديم و به يكى از وكلاى حضرت كه از جانب امام معين شده بود مى سپرديم و جوابهاى آنها بوسيله همان شخص وكيل امام صادر گشت.


 کمال الدین و تمام النعمه ج 2،صص230-226/ تلخیص و ترجمه منتخب الاثر، صص143-138 به نقل از ینابیع الموده ص 462      به نقل از رجانیوز


برچست ها :
تعداد بازدید : 3
     
print

تشرف سيد بحرالعلوم در مسجد سهله

نظرات 0

تشرف سيد بحرالعلوم در مسجد سهله

عالم جليل آخوند ملا زين‌العابدين سلماسي رحمة الله عليه فرمود: روزي در مجلس درس فخر الشيعه، آيت‌اللّه علامه بحرالعلوم رحمة الله عليه در نجف اشرف نشسته بوديم، که عالم محقق جناب ميرزا ابوالقاسم قمي -صاحب کتاب قوانين- براي زيارت علامه وارد شدند.

آن سال، سالي بود که ميرزا از ايران براي زيارت ائمه عراق (عليهم السلام) وحج بيت اللّه الحرام آمده بودند. کساني که در مجلس درس حضور داشتند که بيشتر از صد نفر بودند متفرق شدند.

فقط من با سه نفر از خواص اصحاب علامه، که در درجات عالي صلاح و ورع واجتهاد بودند، مانديم.

محقق قمي رو به سيد کرد و گفت: شما به مقامات جسماني (به خاطر سيادت) و روحاني و قرب ظاهري (مجاورت حرم مطهر امير المؤمنين عليه‌السلام) وباطني رسيده‌ايد. پس از آن نعمت‌هاي نامتناهي، چيزي به ما تصدق فرماييد.

سيد بدون تامل فرمود: شب گذشته يا دو شب قبل (ترديد از ناقل قضيه است) براي خواندن نماز شب به مسجد کوفه رفته بودم. با اين قصد، که صبح اول وقت به نجف اشرف برگردم، تا درس‌ها تعطيل نشود.

وقتي از مسجد بيرون آمدم، در دلم براي رفتن به مسجد سهله شوقي افتاد، اما خود را از آن منصرف کردم، از ترس اين که به نجف اشرف نرسم، ولي لحظه به لحظه شوقم زيادتر مي‌شد و قلبم به آن‌جا تمايل پيدا مي‌کرد. در همان حالت ترديد بودم که ناگاه بادي وزيد و غباري برخاست و مرا به طرف مسجد سهله حرکت داد. خيلي نگذشت که خود را کنار در مسجد سهله ديدم. داخل مسجد شدم، ديدم خالي از زوار و مترددين است جز آن که شخصي جليل‌القدر مشغول مناجات با خداي قاضي‌الحاجات است آن هم با جملاتي که قلب را منقلب و چشم را گريان مي‌کرد.

حالم دگرگون و دلم از جا کنده شد و زانوهايم مرتعش و اشکم از شنيدن آن جملات جاري شد. جملاتي بود، که هرگز به گوشم نخورده و چشمم نديده بود، لذا فهميدم که مناجات کننده، آن کلمات را نه آن که از محفوظات خود بخواند، بلکه آنها را انشاء مي‌کند.

در مکان خود ايستادم و گوش مي‌دادم و از آنها لذت مي‌بردم، تا از مناجات فارغ شد. آنگاه رو به من کرد و به زبان فارسي فرمود: مهدي بیا.

پيش رفتم و ايستادم. دوباره فرمود که پيش روم. باز اندکي رفتم و توقف نمودم.

براي بار سوم دستور به جلو رفتن داد و فرمود: ادب در امتثال است. (يعني تا هر جا که گفتم بيا نه آن که به خاطر رعايت ادب توقف کني) من هم پيش رفتم تا جايي رسيدم که دست ايشان به من و دست من به آن جناب مي‌رسيد. ايشان مطلبي را فرمود.

آخوند ملا زين‌العابدين سلماسي مي‌گويد: وقتي صحبت علامه رحمة الله عليه به اين جارسيد، يک باره از سخن گفتن دست کشيد و ادامه نداد وشروع به جواب دادن محقق قمي راجع به سؤالي که قبلا ايشان پرسيده بود کرد. آن سؤال اين بود، که چرا علامه با آن همه علم واستعداد زيادي که دارند، تأليفاتشان کم است.

ايشان هم براي اين مساله دلايلي را بيان کردند، اما ميرزاي قمي دوباره آن صحبت حضرت با علامه را سؤال نمود. سيد بحر العلوم (رحمة الله عليه) با دست خود اشاره کرد که از اسرار مکتومه است.


 حکایات عبقری حسان صص24-23 به نقل از کتاب عبقری حسان ج 2/ص99/س21

به نقل از رجانیوز


برچست ها :
تعداد بازدید : 2
     
print

الحمدلله به قیمت یک چشم موفق شدیم ناموس مردم را نجات دهیم!

نظرات 0

الحمدلله به قیمت یک چشم موفق شدیم ناموس مردم را نجات دهیم!



کنارخیابان شریعتی چند موتور سوار دارند دختری را به زور سوار می کنند که روحانی جوانی برای کمک به دخترک، به سمت آنان می رود

شیشه نوشابه ای را خرد می کنند و چشم راست فرزاد را می درند...پزشک می گوید چشم او تخلیه می شود





روحانی جوان قبل از بیهوشی می گوید" الحمدلله به قیمت یک چشم موفق شدیم ناموس مردم را نجات دهیم "


چشم تو ، فدای همه چشم چرانهای شهر ...
فدای همه جوانهایی که کنار کهف الشهدا با دوست دخترشان برف بازی می کنند !


hoviatema.ir




موانع زمینه سازی ظهور امام مهدی (عج)

گاهى اوقات دستهاى قلدر و قدرتمند، ملت‌هاى ضعیف را به جایى مى‌رسانند که امیدشان را از دست مى‌دهند. وقتى امید را از دست دادند، دیگر هیچ اقدام نمى‌کنند؛ مى‌گویند چه فایده‌اى دارد؟ ما که دیگر کارمان از کار گذشته است؛ با چه کسى در بیفتیم؟ چه اقدامى بکنیم؟ براى چه تلاش کنیم؟ ما که دیگر نمى‌توانیم!


این، روح ناامیدى است. استعمار این را مى‌خواهد. امروز استکبار جهانى مایل است که ملتهاى مسلمان و از جمله ملت عزیز ایران، دچار روح ناامیدى شوند و بگویند: دیگر نمى‌شود کارى کرد؛ دیگر فایده‌اى ندارد! مى‌خواهند این را به زور در مردم تزریق کنند. ما که در جریان خبرهاى تبلیغاتى و زهرآگین دشمنان قرار داریم، به عیان مى‌بینیم که اغلب خبرهایى که تنظیم مى‌کنند، براى مأیوس کردن مردم است. مردم را از اقتصاد و از فرهنگ مأیوس کنند، متدیّنین را از گسترش دین مأیوس کنند، آزادى‌طلبان و علاقه‌مندان به مسائل فرهنگى و سیاسى را از امکان کار سیاسى، یا کار فرهنگى مأیوس کنند و آینده را در نظر افرادى که چشم به آینده دوخته‌اند، تیره و تار جلوه دهند! براى چه؟ براى این‌که جوشش و امید را از این مجموعه انسانى که با امید کار مى‌کند، بگیرند و آن را به یک موجود مرده، یا شبیه مرده تبدیل کنند، تا بتوانند هر کارى که مایلند انجام دهند! با یک ملت زنده که نمى‌توانند هر کارى بخواهند، انجام دهند. به یک جسم بى‌هوشِ مدهوشِ بى‌حسّى که کنجى افتاده است، هر کس هرچه دلش خواست، مى‌تواند تزریق کند؛ با آن هر کارى مى‌توانند بکنند؛ اما با یک موجود سرحالِ زنده باهوشِ متحرّکِ فعّال که نمى‌توانند هر کارى را انجام دهند!

اعتقاد به مهدویّت و به وجود مقدّس مهدى موعود ارواحنافداه، امید را در دل‌ها زنده مى‌کند. هیچ‌وقت انسانى که معتقد به این اصل است، ناامید نمى‌شود. چرا؟ چون مى‌داند یک پایان روشنِ حتمى وجود دارد؛ برو برگرد ندارد. سعى مى‌کند که خودش را به آن برساند.

وقتى نتوانستند این عقیده را از مردم بگیرند، مى‌کوشند آن را در ذهنهاى مردم خراب کنند. خراب کردن این عقیده چگونه است؟ به این صورت است که بگویند امام زمان مى‌آید و همه کار‌ها را درست مى‌کند!

این، خراب کردن عقیده است. این، تبدیل کردن موتور محرّکى به یک چوب لاى چرخ است؛ تبدیل کردن یک داروى مقوّى، به یک داروى مخدّر و خواب‌آور است.

امام زمان مى‌آید انجام مى‌دهد، یعنى چه؟! امروز تکلیف شما چیست؟ شما امروز باید چه بکنى؟ شما باید زمینه را آماده کنى، تا آن بزرگوار بتواند بیاید و در آن زمینه آماده، اقدام فرماید. از صفر که نمى‌شود شروع کرد! جامعه‌اى مى‌تواند پذیراى مهدى موعود ارواحنافداه باشد که در آن آمادگى و قابلیت باشد، والّا مثل انبیا و اولیاى طول تاریخ مى‌شود. چه علّتى داشت که بسیارى از انبیاى بزرگ اولى‌العزم آمدند و نتوانستند دنیا را از بدی‌ها پاک و پیراسته کنند؟ چرا؟ چون زمینه‌ها آماده نبود.





امام خامنه ای ۲۵/۰۹/۱۳۷۶


برچست ها :
تعداد بازدید : 2
     
print

تشرف سید محمد قطیفی محضر مبارک امام زمان علیه‌السلام

نظرات 0

تشرف سید محمد قطیفی محضر مبارک امام زمان علیه‌السلام

عالم عامل، سيد محمد قطيفي (رحمة الله عليه) فرمود: شب جمعه‌اي قصد کردم به مسجد کوفه بروم.

در آن زمان راه مخوف و تردد بسيارکم بود مگر آن که کسي با جمعي که مستعد باشند و بتوانند خود را از شر دزدان و قطاع‌الطريق رها کنند، به آن جا برود. به همراه من يک نفر از طلاب بود.

وقتي وارد مسجد شديم کسي غير از يک مرد صالح در آن جا نبود ما هم شروع به انجام اعمال و آداب مسجد کرديم تا آن که نزديک غروب آفتاب شد. در اين وقت در مسجد را بستيم و پشت آن به قدري سنگ و کلوخ و آجر ريختيم که مطمئن شديم معمولاً نمي‌شود آن را باز کرد. بعد هم برگشتيم و مشغول بقيه اعمال شديم.

پس از اتمام عبادات، من و رفيقم در دکة القضاء (محلي که امير‌المؤمنين عليه‌السلام درآن جا بين مردم قضاوت مي‌کرده‌اند رو به قبله نشستيم. آن مرد صالح در دهليز، نزديک باب الفيل(16) با صداي حزن آوري مشغول خواندن دعاي کميل بود. شب صاف و مهتابي بود.

من به طرف آسمان نگاه کردم ناگاه ديدم بوي خوشي در هواپيچيد و فضا را پر کرد عطري بود که از بوي مشک و عنبر خوشبوتر بود. بعد هم شعاع نوري را ديدم که مثل شعله آتش در خلال شعاع نور ماه ظاهر شده است. اين نور بر نور ماه غالب شد.

در اين حال صداي آن مؤمن که به خواندن دعا بلند بود، خاموش شد و ناگاه شخص جليلي را ديدم که از طرف در بسته مسجد وارد شد. او در لباس اهل حجاز و بر کتف شريفش سجاده‏اي بود همان طوري که معمول اهل حرمين (مکه ومدينه) است.

آن بزرگوار در نهايت آرامش و وقار و هيبت و جلال راه مي رفت و متوجه آن دري که به سمت مقبره جناب مسلم (عليه السلام) باز مي شود، بود. در اين جا براي ما از حواس چيزي جز چشم خيره شده، نمانده بود و دلهايمان هم از جا کنده شده بود. وقتي مقابل مارسيد، سلام کرد.

رفيقم به طور کلي مدهوش و توانايي رد سلام برايش نمانده بود، ولي من خيلي سعي کردم تا به زحمت جواب سلام را دادم.

وقتي وارد صحن جناب مسلم شد، به حال طبيعي خود برگشتيم و گفتيم: اين شخص چه کسی بود و از کجا وارد شد؟ به طرف آن شخصي که مشغول دعا خواندن بود، رفتيم ديديم جامه خود را دريده و مانند مصيبت زدگان گريه مي کند.

سؤال کرديم: جريان چيست؟ گفت: من چهل شب جمعه به نيت ملاقات با امام زمان (عليه السلام) به اين مسجد آمده و امشب شب جمعه چهلم است و نتيجه زحماتم به دست نيامد جز آن که در اين جا همان طوري که ديديد به خواندن مشغول بودم ناگاه ديدم که آن حضرت بالاي سرمن ايستاده اند.

به طرف ايشان متوجه شدم فرمودند: چه مي کني؟ (يا چه مي خواني؟) من نتوانستم جوابي بدهم.

ايشان هم همان طوري که ديديد، تشريف بردند.

دراين جا سه نفري به طرف در مسجد رفتيم، ولي با کمال تعجب ديديم، به همان شکل که آن را بسته بوديم، بسته است. با افسوس و شکرگزاري مراجعت نموديم.


برچست ها :
تعداد بازدید : 18
     
print

ماجراي چشمان وصال شيرازي و شعر امام حسن عليه السلام

نظرات 0

ماجراي چشمان وصال شيرازي و شعر امام حسن عليه السلام

میرزا محمّد شفیع شیرازی متخلص به وصال شیرازی متوفّی سال 1262 هـ. ق در شیراز از بزرگان شعرا و ادبا و عرفای عصر فتحعلی شاه قاجار بود. علاوه بر مراتب علمی، به تمام خطوط هفت گانه (نسخ، نستعلیق، ثلث، رقایم،ریحان،تعلیق،و شکسته) مهارتی به سزا داشته و کتابهای فراوانی نیز با خطوط مختلف نگاشته است. از جمله، اینکه 67 قرآن به خط زیبای خود نوشته است. بر اثر نوشتن زیاد چشمش آب می آورد و به پزشک مراجعه می کند، دکتر می گوید: من چشمت را درمان می کنم، به شرطی که دیگر با او نخوانی و خط ننویسی. پس از معالجه و بهبودی چشم، دوباره شروع به خواندن و نوشتن می کند تا این که به کلّی نابینا می شود. سرانجام با حالت اضطرار متوسل به محمّد(ص)و آل او می شود.

شبی در عالم رؤیا پیغمبر اکرم(ص) را در خواب می بیند، حضرت به او می فرماید: چرا در مصائب حسین (و حسن) مرثیه نمی گویی تا خدای متعال چشمانت را شفاء دهد. در همان حال حضرت فاطمه زهرا(س) حاضر گردیده می فرماید: وصال! اگر شعر مصیبت گفتی اوّل از حسنم شروع کن؛ زیرا او خیلی مظلوم است.

صبح آن روز وصال شروع کرد در خانه قدم زدن و دست به دیوار گرفتن و این شعر را سرودن:


از تاب رفت و طشت طلب کرد و ناله کرد
آن طشت راز خون جگر باغ لاله کرد


نیمه دوّم شعر را که گفت، ناگهان چشمانش روشن و بینا شد. آن گاه اضافه کرد:


خونی که خورد در همه عمر، از گلو بریخت
دل را تهی زخون دل چند ساله کرد

نبود عجب که خون جگر گر شدش بجام
عمریش روزگار همین در پیاله کرد

نتوان نوشت قصه درد و مصیبتش
ور می توان ز غصه هزاران رساله کرد

زینب درید معجر و آه از جگر کشید
کلثوم زد به سینه و از درد ناله کرد

هر خواهری که بود روان کرد سیل خون
هر دختری که بود پریشان کُلاله کرد

یا رب به اهل بیت ندانم چه سان گذشت
آن روز شد عیان که رسول از جهان گذشت

منبع: رجانیوز


برچست ها :
تعداد بازدید : 3
     
print

داستان; متعادلِ خميده

نظرات 0

داستان; متعادلِ خميده


یکی ایستاده بود، یکی خمیده، یکی خوابیده.

شکارچی، ایستاده را به گلوله بست.

خوابیده گفت: «هوی! یه دنده! این قدر انقلابی بازی درنیار. تو هم مثل من بگیر بخواب. ببین، شکارچی هیچ کاری با من نداره!»

خمیده گفت: «با من هم کاری نداره. نه نیاز به اون همه شُل بازی است که بخوابی، نه نیاز به این همه قُد بازی که بایستی. مثل من خمیده و متعادل باش!»

خوابیده هر چه داشت خرج شکم و بالش زیر سرش کرد و به خواب رفت.

خمیده همه را صرف دیده شدن کرنش خود کرد. درد کرنش او را سست و بی حال کرده بود.

ایستاده از ضرب گلوله ها هر لحظه هشیارتر و بیدارتر می شد!

شکارچی از هیچ کدام دست برنمی داشت. دو تا از نوچه هایش را فرستاد سراغ خمیده و خوابیده. یکی افتاد روی شکار خوابیده، یکی هم سوار شکار خمیده شد.

سپرِ شکار ایستاده عرق شکارچی را درآورده بود!


منبع:

رحيم مخدومي, رجانیوز


برچست ها :
تعداد بازدید : 1
     
print

امام: کار ایشان کمتر از تأسیس جمهوری اسلامی نبود آیت الله حائری

نظرات 0

به بهانه سالروز رحلت آیت الله حائری یزدی
نوحه‌خواني که موسس بزرگترین مرکز فقه آل محمد (ع) شد/ امام: کار ایشان کمتر از تأسیس جمهوری اسلامی نبود/ خاطره آيت الله بهجت از كرامت شيخ با مدد تربت سيدالشهدا (ع)

 گروه معارف:  این روزها سالروز وفات آيت الله حائري يزدي موسس حوزه علميه قم است و در وصف او همين بس كه نام چند مرجع تقليد صاحب نام همچون امام خميني و حضرات آيات اراكي، گلپايگاني و مرعشي نجفي را در زمره شاگردان او نوشته‌اند كسي كه امام خميني درباره‌اش مي‌نويسد: استاد معظم و فقید مکرم جناب حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی، سیره اش تالی تلو سیرة رسول اکرم(ص) بود.

به گزارش رجانيوز، آيت الله حائري يزدي از جمله بزرگاني است كه عالمان بزرگ شيعي در وصف او سخن به ميان آورده‌اند و شنيدني‌هايي از او نقل كرده‌اند اما آنچه كه در ميان ويژگي‌هاي برجسته اين عالم فرزانه جلوه‌گري مي‌كند عشق و محبت او به اهل بيت عليهم‌السلام خصوصا سيد و سالار شهيدان است.


ماجراي حالت احتضار آيت الله و شفاعت امام حسين عليه السلام

بنا بر گفته بزرگان آیت الله حائری علاقه شدیدی به ائمه اطهار علیهم السلام به خصوص امام حسین(ع) داشتند و به شیخ ابراهیم صاحب الزمانی تبریزی فرمودند: هر روز قبل از درس فقه چند دقیقه ای ذکر مصیبتی بکنند. از علت عشقش پرسیدند، فرمود: در کربلا بودم، شب چهارشنبه ای بود که خواب دیدم سه روز دیگر می میرم، وقتی بیدار شدم با خود گفتم، خواب بود، اهمیت ندادم، روز چهارشنبه به درس و بحث و روز پنج شنبه به کارهای درس مشغول بودم، روز جمعه با دوستان به باغ اطراف شهر رفتیم، بعد از نهار، تب کردم، هر لحظه حالم بدتر می‌شد، به یاد خواب افتادم، به دوستان گفتم مرا به منزل ببرند، در منزل دیدم دو ملک برای قبض روح آمدند، با تمام قلبم متوجه امام حسین(ع) شدم، عرض کردم، مولای من، از مرگ نمی ترسم، ولی از اینکه دستم خالی است می ترسم، شما را به حق مادرت شفاعت کنید که خداوند مرگم را تأخیر بیندازد، ملک سومی آمد و به آنها گفت، امام حسین(ع) شفاعت کرد، خداوند پذیرفت، مرگش تأخیر افتاد، آنها رفتند، حالم بهتر شد. گریه و ناله خانواده را شنیدم. دستم را تکان دادم، یکی گفت: ساکت باشید حرکت کرد، اشاره کردم، چشمم را باز کردند، پایم را باز کردند، پنبه از دهانم برداشتند، آبی خواستم و... بعد از آن تا پانزده روز ضعف مفرط وکسالت داشتم؛ من هر چه دارم از امام حسین است.

نوحه‌خوان دسته‌هاي سينه زني

آیت الله حائری در سامرا که بودند، علما در ایام تاسوعا و عاشورا برای دسته سینه زنی که در شهر راه می افتاد، نوحه خوانی و مرثیه سرایی می کرد، و در اراک که بود، دهه محرم، در مدرسه آقا ضیاء روضه می گرفتند و طلاب و مردم شهر شرکت می کردند. در تاسوعا و عاشورا، دسته سینه زنی راه می انداختند، خودشان پابرهنه و تحت الحنک انداخته بر پیشانی گل می مالید، همراه با دسته، سینه زنی می کردند و به مدرسه سپهدار می رفتند. در راه برای دسته نوحه خوانی ومرثیه سرایی می کردند. در قم که بودند، در ایام محرم به مجلس روضه آیت الله پائین شهری در مدرسه رضویه شرکت می کردند و در تاسوعا و عاشورا در مدرسه فیضیه از طرف حوزه علمیه مراسم می گرفت و دسته سینه زنی راه می انداخت. خودشان با پای برهنه و تحت الحنک انداخته و بر پیشانی گل مالیده، همراه دسته از طریق دارالشفاء به خیابان آمده و به حرم مشرف می شدند.

آیت الله کریمی جهرمی از اساتید حوزه علمیه قم نيز در اين خصوص مي‌گويند: آیت الله شیخ عبدالکریم حائری فانی در امام حسین علیه‌السلام بود، از زمانی که در سامرا درس می‌خواندند یا آن زمان که در کربلا بودند آیت الله حائری نوحه‌خوان دسته سینه زنی طلاب بود.

وقتي شیخ با تربت سيدالشهدا(ع) از طغیان آب رودخانه جلوگیری کرد

مرحوم آیت‌الله محمدتقی بهجت درباره یکی از کرامات شیخ عبدالکریم حائری یزدی این گونه نقل می‌کند: " از کرامات حاج عبدالکریم حائری این بود که زمانی که رودخانه قم در اثر سیل طغیان کرده بود و آب تا لبه پل علی خانی رسیده بود، به گونه‌ای که عده‌ای از روی پل با آب رودخانه وضو می‌گرفتند و به خاطر آن نیز برای جلوگیری از نفوذ آب تمام فرش های مسجد امام را جمع کرده بودند، مرحوم حاج شیخ روی پل رفت و مقداری تربت-تربت مزار سیدالشهدا(ع)- را در دست گرفت و چیزی بر آن خواند و در آب انداخت، پس از این کار مرحوم حائری، به تدریج آب پایین آمد و بعد از چند ساعت چندین متر آب پایین‌تر رفت و به برکت این کار وی از طغیان بیش از حد رودخانه جلوگیری به عمل آمد. (در محضر آیت‌الله بهجت، محمد حسین رخشاد، جلد 1)

استفاده از تسبیح تربت در میان عمامه

یکی از خصوصیات بارز آیت‌الله حائری یزدی این بود که همواره تسبیحی از تربت سیدالشهدا(ع) را به جهت تیمن، تبرک و توسل، در عمامه خویش قرار می‌داد، در ادامه تصویری از اقامه نماز جماعت توسط ایشان در حرم مطهر حضرت معصومه(س) را مشاهده می‌کنید که تسبیح تربت در میان عمامه مرحوم آیت‌الله حائری نمایان است.


حضور زنان محجبه در مراسم تشییع مؤسس حوزه علمیه قم همراه با عزاداری

سرانجام آیت‌الله حائری یزدی در 17 ذیقعده 1355 نزدیک غروب دیده از جهان فرو بست، پاسبان‌ها از شهربانی به منزل آیت‌الله حائری آمدند و اصرار داشتند که همان شب دفن شود، علما و مراجع وقت با مهارت خاص مانع شدند، فردای آن روز، صبح زود مأموران نظمیه به منزل ایشان آمدند که هر چه زودتر جنازه را دفن کنند، اما علما به بهانه‌های مختلف مانند نبودن کفن، غیبت فلان آقا و … تشییع را تا نزدیک ظهر به تعویق انداختند.

کل شهر قم با خبر شدند، مردم از روستاهای اطراف نیز آمدند، حتی زنان عزلت‌نشین که از ترس کشف حجاب نمی‌توانستند بیرون بیایند با حجاب کامل همراه سایر اقشار مردم در تشییع و عزاداری شرکت کردند، جنازه در میان ناله و سر و سینه زدن مردان و زنان، در زمانی که هرگونه عزاداری ممنوع بود، تشییع شد و در مسجد بالاسر ـ که محل تدریس و نمازش بود ـ دفن شد.


تشييع پيكر آيت الله حائري يزدي در قم

 

گذري بر زندگي نامه آيت الله حائري و تاسيس حوزه علميه قم

روز ۳ فروردین ۱۳۰۱ شمسی حوزه علمیه قم توسط آیت‌الله شیخ عبدالکریم حائری یزدی تاسیس شد.

 تأسیس حوزه‌های علمیه شیعی به شیوه سنتی به سال ۴۴۷ هجری باز می‌گردد. در آن سال، با یورش طغرل بیک، سرسلسله سلجوقیان به محلات شیعه نشین بغداد و آتش زدن کتابخانه مهم و گرانقدر شیعه، شیخ الطائفه طوسی ـ از علمای بزرگ شیعی آن زمان ـ ناگزیر به هجرت به نجف اشرف می‌شود و آنجا را به صورت پایگاه دانش و دین در می‌آورد و نخستین حوزه و دانشگاه بزرگ شیعه را بنا می‌نهد. علمای شیعه پس از مهاجرت شیخ طوسی از بغداد به نجف در نیمه دوم قرن پنجم هجری و تشکیل حلقه‌های درسی که از آن جمله «امالی» شیخ طوسی است، به نجف آمده و آنجا را تبدیل به مجتمع بزرگ علمی شیعه می‌‌کنند.

 مدرسه علمیه‌ قم، از دوران حیات امام صادق (ع) ـ اواسط قرن دوم هجری ـ فعالیت داشته و از‌‌ همان زمان مرکز تجمع علما و محدثان بزرگ بوده است. شهر قم در هیچ دوره‌ای از وجود فقها خالی نشده و همیشه دانش‌پژوهان و طلاب علوم دینی در آن جمع بوده‌اند. می‌توان گفت حوزه قم، یکی از قدیمی‌ترین مراکز نشر علوم اسلامی در جهان اسلام است که تاکنون باقی مانده است.

البته این روند، فراز و نشیب‌های بسیاری در طول تاریخ داشته است. تا زمانی که آیت‌الله میرزای قمی مسئولیت حوزه را برعهده داشت، حوزه با قوت و قدرت فعالیت می‌کند. اما پس از وفات میرزای قمی در ۱۲۳۱ هـ. ق، حوزه قم به ضعف و رکود می‌گراید و کم فروغ می‌شود و این رکود چند دهه ادامه می‌یابد تا اینکه با هجرت آیت‌الله شیخ عبدالکریم حائری به شهر قم، حوزه علمیه در قالب یک نهاد مستحکم، حیاتی دوباره می‌یابد.

در سال ۱۳۰۰ هجری شمسی، با گسترش زمزمه‌های تغییر سلطنت از قاجار به پهلوی نیاز شدیدی به یک پایگاه بزرگ و محکم در داخل ایران جهت حمایت از ارکان دین احساس می‌شود. به ویژه آنکه با شروع جنگ جهانی اول و تحولات در سطح منطقه، تردد طلاب و علما به شهرهای مذهبی عراق (کربلا، نجف، کاظمین، سامرا) که تا قبل از این تاریخ مراکز عمده تعلیم و تعلم علوم دینی به حساب می‌آمدند دشوار شده بود. به همین دلیل به محض ورود آیت‌الله حائری به ایران، مشتاقان علوم دینی جلسات درسی ایشان را برپا می‌کنند و آیت‌الله حائری این اشتیاق و نیاز را عمیقاً درک کرده و ماندن و خدمت کردن در ایران را بر رفتن به عتبات ترجیح می‌دهد.


مرحوم شیخ عبد‌الکریم حائری یزدی در سال ۱۲۷۶ هجری قمری در روستای مهرجرد یزد دیده به جهان می‌گشاید و اهالی روستای مهرجرد را که از فرزنددار شدن پدرش محمد جعفر مایوس بودند به شگفتی وامی‌دارد. پس از گذراندن دوران کودکی، عبدالکریم توسط یکی از بستگانش که در کسوت روحانیت بود به مکتب‌‌خانه‌ای در شهر اردکان سپرده می‌شود تا به تحصیل علوم ابتدایی و ادبی و قرائت قرآن بپردازد. سایه پرمهر پدر را در‌‌ همان دوران جوانی از دست می‌دهد و به خاطر عشق به مادر غمدیده، مدتی دست از تحصیل می‌کشد و به سوی او می‌شتابد. مدتی بعد، به حوزه علمیه یزد می‌رود و در مدرسه محمدتقی خان اقامت می‌کند و طولی نمی‌کشد که به عنوان یک دانش‌پژوه اسلامی با اندیشه‌های بلند در میان علمای بزرگ شناخته می‌شود.

 عبدالکریم هجده سال بیشتر ندارد که به دنبال دانش‌اندوزی بیشتر، راهی کربلا می‌شود و حدود دو سال در جوار حرم مطهر امام حسین علیه‌السلام به تهذیب و تحصیل مشغول می‌شود. علم و نبوغ شگفت‌آور او، آیت‌الله فاضل اردکانی ـ از اساتید بنام حوزه کربلا ـ را متقاعد می‌کند که حوزه کربلا برای پرورش و شکوفایی خلاقیت‌های علمی عبدالکریم کوچک است و او را به سوی میرزای بزرگ شیرازی (مرجع تقلید وقت) در سامرا می‌فرستد.

 میرزای شیرازی عنایت ویژه‌ای به آیت‌الله حائری داشت. حائری در سامرا و نجف نزد استادان مشهوری چون سیدمحمد فشارکی اصفهانی، میرزا محمدحسن شیرازی، آخوند ملامحمدکاظم خراسانی و سیدمحمدکاظم طباطبائی یزدی مدارج عالی ‌فقه و اصول را می‌گذراند و بزودی در شمار علما و فضلای مشهور آن سامان درمی‌آید. ایشان سال‌ها نیز در کربلا تدریس می‌کند.

پس از ۳۷ سال اقامت در کربلا، سامرا و نجف، آیت‌الله حائری در سال ۱۳۳۳ به دعوت حاج میرزای محمود فرزند حاج آقا محسن اراکی به اراک مهاجرت می‌کند و در همان جا حوزه تدریس علوم اسلامی را تشکیل می‌دهد. پس از هشت سال، تعداد طلاب در حوزه علمیه اراک از سیصد نفر افزون شده و حوزه اراک به عنوان یک مرکز عظیم علمی و تحقیقی مطرح می‌شود.

 در سال ۱۳۰۰ ه. ش، آیت‌الله حائری به زیارت مرقد مطهر امام رضا (ع) مشرف می‌شود و در اواخر زمستان‌‌ همان سال (مصادف با ۲۲ رجب ۱۳۴۰ ه. ق) به همراه فرزند بزرگش آیت‌الله مرتضی حائری و آیت‌الله محمدتقی خوانساری به قصد زیارت حرم مطهر حضرت معصومه و نیز اجابت دعوت مردم و علمای قم، از اراک راهی قم می‌شود. شهر قم به خاطر عید مبعث پیامبر اکرم (ص) آذین‌بندی شده بود و مردم با شنیدن زمزمه ورود آیت‌الله حائری به شهر، استقبال بی‌نظیری از او به عمل می‌آورند.

ماجراي استخاره شيخ و اقامت در قم

 آیت‌الله اراکی چگونگی تأسیس حوزه علمیه قم را چنین روایت می‌کند: «قبل از آمدن مرحوم حاج شیخ عبدالکریم، حوزه‌ای در قم وجود نداشت؛ با اینکه قبلاً علمای برجسته‌ای مانند میرزای قمی، حاج شیخ ابوالقاسم زاهد، آقا شیخ مهدی پایین شهری و... در قم سکونت داشتند، لیکن تقدیر الهی نبود حوزه‌ای در قم تشکیل شود و با اینکه میرزای قمی مقام علمی والایی داشت و صاحب کتاب «قوانین» و از مؤسسین علم اصول بوده، با این وجود حوزه‌ای در این شهر تأسیس نشده بود. تا اینکه خداوند متعال در دل حاج شیخ عبدالکریم که ساکن کربلا بودند، می‌اندازد که نذر کند به زیارت حضرت امام رضا (ع) برود... پس از مراجعت از مشهد به سلطان‌آباد، شیخ با این مساله مواجه می‌شود که به کربلا برود یا در ایران بماند. از طرفی موطن اصلی او کربلا بوده و از طرفی‌‌ رها کردن حوزه جدیدالتأسیس را صلاح نمی‌بیند. تکلیف شرعی او را وادار به توقف می‌کند در صورتی که قبلاً هیچ توقفی در ایران نداشته است.

پس از چندی، علمای قم سعی می‌کنند که ایشان را به قم بیاورند به جهت اینکه قم، جزو شهرهای مقدس است. بالاخره ایشان را به عنوان «زیارتی شب عید نوروز» به قم می‌آورند. همچنین حاج شیخ عبدالکریم را مجبور می‌کنند که در صحن نو حضرت معصومه (س) نماز مغرب و عشاء را به جماعت برگزار کند و بعد از اقامه نماز، حاج شیخ محمد سلطان الواعظین تهرانی، به توصیه علما به منبر رفته و مردم را تهییج می‌کنند که ایشان را نگه دارید. مردم قم با یک شوق و حال مخصوصی به ایشان می‌گروند؛ حتی بعضی می‌گویند که ‌ای اهل قم! زمانی که دعبل خزاعی به قم آمد و جبه امام رضا (ع) را به همراه آورده بود شما نگذاشتید که جبه امام رضا (ع) را از شهرتان بیرون برند. این شخص علم امام رضا (ع) را آورده است، نگذارید که او از این شهر برود... مرحوم شیخ مدتی فکر کردند و عاقبت قرار شد استخاره کنند. وقتی استخاره کردند، این آیه آمد که وَ اتُونی بِاَهلِکُم اَجمَعینَ؛ این آیه، مربوط به قضیه حضرت یوسف (ع) است که به برادرانش می‌گوید: «بروید پدرم را با اهل و عیال بردارید بیاورید.» مرحوم حاج شیخ نیز با الهام از این آیه دستور داد بروند و اهل و عیالش را به قم بیاورند. با ورود ایشان به شهر قم حوزه علمیه، حیات تازه‌ای را آغاز کرد.»

 تشکیل حوزه علمیه قم و حسن شهرت آیت‌الله حائری و از همه مهم‌تر مجاورت با حرم شریف کریمه اهل بیت سلام‌الله علیها، مشتاقان و طلاب و فضلای دینی را به سوی قم می‌کشاند و بسیاری از شاگردان ایشان که در اراک به سر می‌بردند، از جمله سیدمحمدتقی خوانساری، سیداحمد خوانساری، سیدروح‌الله خمینی، سیدمحمدرضا گلپایگانی و شیخ محمدعلی اراکی به قم می‌آیند.



 آیت‌الله شیخ عبدالکریم با روحیه‌ای مضاعف به بازسازی حوزه علمیه قم می‌پردازد. ایشان ابتدا اقدام به تعمیر مدرسه فیضیه قم به عنوان مرکز اصلی این حوزه می‌کند و سپس به سر و سامان دادن به وضعیت معیشت طلاب اقدام می‌کند. او تأکید داشت که اداره حوزه باید زیر نظر یک نفر باشد و دیگران در هر مقام علمی، به او یاری برسانند. علمای بزرگ هم بسیار هماهنگ با او عمل می‌کنند. مساله تبلیغ و اخلاق، برنامه آموزش زبان‌های خارجی، انجام خدمات اجتماعی و رفع نیازمندی‌های مردم، ساخت بیمارستان، دارالایتام و دارالاطعام و مرمت و احیای مدارس قدیمی از جمله خدمات موسس حوزه علمیه قم به شمار می‌رود.

 حوزه در مدت اقامت پانزده ساله آیت‌الله حائری از نظر علمی بسیار نیرومند شده و در امور سیاسی و مواجهه با سلطنت رضا شاه نیز پویا و مستقل بوده است. همچنین حوزه، پناهگاه محکم و عظیمی برای مردم مستضعف می‌شود و پشتیبانی این پایگاه بزرگ دینی از مردم و اعتراضاتشان به رژیم حاکم، روحیه انقلابی را تقویت می‌کند.

 مقابله با فشارهای رضاخان بر طلاب، مبارزه با طرح متحد‌الشکل شدن البسه، مقابله با دخالت وزارت فرهنگ در امور حوزه و ایستادگی در برابر طرح کشف حجاب از جمله مواردی است که پویایی و اثرگذاری حوزه تازه تاسیس قم را در مسائل سیاسی به خوبی نشان می‌دهد.

 اهميت كار شيخ از ديدگاه امام

 آیت‌الله شیخ عبدالکریم حائری در شب ۱۷ ذی‌القعده ۱۳۱۷ قمری مطابق با دهم بهمن ماه ۱۳۱۵ هـ ش و در سن ۷۹ سالگی دارفانی را وداع گفت. پس از رحلت ایشان آیات عظام سیدمحمد حجت کوه‌کمری، سید محمدتقی خوانساری و سیدصدرالدین صدر محوریت مدیریتی و فکری حوزه را عهده‌دار می‌شوند و سپس آیت‌الله العظمی بروجردی در آذر ۱۳۲۳ شمسی مدیریت حوزه را برعهده می‌گیرد.

 اهمیت کار آیت‌الله حائری به قدری است که امام خمینی در این باره می‌فرمایند: «اگر مرحوم حاج شیخ در حال حاضر بودند، کاری را انجام می‌دادند که من انجام دادم و تأسیس حوزه علمیه در آن روز، از جهت سیاسی، کمتر از تأسیس جمهوری اسلامی در ایران امروز نبود.»

آیت الله سبحانی از مراجع تقلید نيز درباره ايشان مي‌گويد: آیت الله حائری از شخصیت‌های نادر جهان اسلام و تشیع است. در شرایط خفقان رضاشاه با اراده و تصمیم آهنین حوزه را تاسیس کرد و در مدت 13 سال با سیاست بسیار عالمانه حافظ و نگهبان آن بود. 



برچست ها :
تعداد بازدید : 0
     
print

جوان پرهيزکار

نظرات 0


جوان پرهيزکار

در ميان ياران پيامبراکرم صلي الله عليه واله جواني بود که در ميان مردم به حسن ظاهر شهرت داشت و کسي احتمال گناه در باره‌اش نمي‌داد. روزها در مسجد و بازار، همراه مسلمانان بود، ولي شب‌ها به خانه‌هاي مردم دستبرد مي‌زد.
يک بار، هنگامي که روز بود، خانه‌اي را در نظر گرفت و چون تاريکي شب همه جا را فرا گرفت، از ديوار خانه بالا رفت. از روي ديوار به درون خانه نگريست. خانه‌اي بود پر از اثاث و زني جوان که تنها در آن خانه به سر مي‌برد. شوهرش از دنيا رفته بود و خويشاوندي نداشت. او، به تنهايي در آن خانه مي‌زيست و بخشي از وقت خود را به نماز شب و عبادت مي‌گذراند.
دزد جوان با مشاهده جمال و زيبايي زن، به فکر گناه افتاد. پيش خود گفت: « امشب، شب مراد است. بهره‌اي از مال و ثروت، و بهره‌اي از لذّت و شهوت!» سپس لختي انديشيد. ناگهان نوري الهي به آسمان جانش زد و دل تاريکش را به نور هدايت افروخت. با خود گفت:
«به فرض، مال اين زن را بردم و دامن عفتش را نيز لکّه‌دار کردم، پس از مدّتي مي‌ميرم و به دادگاه الهي خوانده مي‌شوم. در آن جا، جواب صاحب روز جزا را چه بدهم؟!»
از عمل خود پشميان شد، از ديوار به زير آمد و خجلت زده، به خانه خويش بازگشت. صبح روز بعد، به مسجد آمد و به جمع ياران رسول خدا صلي الله عليه واله پيوست. در اين هنگام زن جواني به مسجد در آمد و به پيامبر گفت:
«اي رسول خدا! زني هستم تنها و داراي خانه و ثروت. شوهرم از دنيا رفته و کسي را ندارم. شب گذشته، سايه‌اي روي ديوار خانه‌ام ديدم. احتمال مي‌دهم دزد بوده، بسيار ترسيدم و تا صبح نخوابيدم. از شما مي‌خواهم مرا شوهر دهيد، چيزي نمي‌خواهم؛ زيرا از مال دنيا بي‌نيازم.»
در اين هنگام، پيامبر صلي الله عليه وآله نگاهي به حاضران انداخت. در ميان آن جمع، نظر محبت‌آميزي به دزد جوان افکند و او را نزد خويش فرا خواند. سپس از او پرسيد: «ازدواج کرده‌اي؟»
- نه!
- حاضري با اين زن جوان ازدواج کني؟
- اختيار با شماست.
پيامبر اکرم صلي الله عليه وآله زن را به ازدواج وي در آورد و سپس فرمود:«برخيز و با همسرت به خانه برو!»
جوان پرهيزکار برخاست و همراه زن به خانه‌اش رفت و براي شکرگزاري به درگاه خدا، سخت مشغول نماز و عبادت شد.
زن، که از کار شوهر جوانش سخت شگفت‌زده بود، از او پرسيد: «اين همه عبادت براي چيست؟!
جوان پاسخ داد:
«اي همسر باوفا! عبادت من سببي دارد. من همان دزدي هستم که ديشب به خانه‌ات آمدم، ولي براي رضاي خدا از تجاوز به حريم عفت تو خودداري کردم و خداي بنده نواز، به خاطر پرهيزکاري و توبه من، از راه حلال، تو را با اين خانه و اسباب به من عطا نمود. به شکرانه اين عنايت، آيا نبايد سخت در عبادت او بکوشم؟!»
زن لبخندي زد و گفت: «آري، نماز، بالاترين جلوه سپاس و شکرگزاري به درگاه خداوند است!»

عرفان اسلامي، حسين انصاريان، ج 8 ، ص254.

noorportal.net


برچست ها :
تعداد بازدید : 0
     
print

فردی که با هدایت امام زمان مقلد علامه‌قاضی شد

نظرات 0

فردی که با هدایت امام زمان مقلد علامه‌قاضی شد

هنوز چهل روز به پایان نرسیده بود که ناگاه دید یک نور بسیار قوی در مقام حضرت حجت(عج) ظاهر شد و به سیدی که تنها در مقام نشسته بود، اشاره کرد و گفت: از این سید تقلید کن! آن سید فردی جز حاج علی آقای قاضی نبود.
به گزارش فارس، به گزارش فارس، کنگره بزرگداشت آیت‌الله سید علی قاضی، صبح فردا (دوشنبه 15 آبان‌) در تالار وحدت دانشگاه تبریز برگزار خواهد شد.

سید علی آقا قاضی فرزند حاج سید حسین قاضی، در سال 1285 هجری قمری در تبریز متولد شد و بعد از بلوغ و رشد به تحصیل علوم ادبی و دینی مشغول شد.

وی در سال 1313 هجری قمری در سن 28 سالگی به نجف اشرف مشرف شد و تا آخر عمر آن جا را موطن اصلی خویش قرار داد.

مرحوم علامه حاج سید محمد حسین حسینی طهرانی در جلد دوم کتاب مطلع انوار صفحه 88، قضیه‌ای را راجع به حوالت دادن امام زمان(عج) به شخصی برای تقلید از آیت‌الله سید علی قاضی آورده که بدین شرح است:

آقای سید هاشم هندی (رضوی) نقل کرده است: یکی از سادات محترم هند به نام سید علی‌ نقی هندی، از هند برای تحصیل علوم دینیه به نجف اشرف می‌‌آید و در آن وقت مقارن می‌‌شود با فوت مرحوم آقا سید محمد کاظم یزدی و سپس آقای میرزا محمد تقی شیرازی، و می‌‌بیند که رساله‌های بسیاری از طرف افراد بسیاری طبع شده است و طلاب، آن رساله‌ها را در هنگام خروج مردم از صحن مطهر کربلا به مردم مجانی می‌‌داده‌اند و در اعطای آنها تنافس می‌‌نمودند. این منظره برای آقا سید علی نقی دچار اشکال و شبهه می‌شود و امر تقلید بر او سخت می‌‌شود و نمی‌داند که از چه شخصی تقلید کند؟

بالأخره با خود قرار می‌گذارد به حضرت امام عصر «عجّل الله تعالی فرجه» متوسل شود و برای حلّ این معضل از ایشان راهنمایی بخواهد که شخصی را برای تقلید او معرفی کنند، و برای این مهم با خود قرار می‌گذارد که یک اربعین در مسجد سهله اقامت کند و به عبادت مشغول باشد تا کشف مطلب شود.

هنوز چهل روز به پایان نرسیده بود که ناگاه دید، یک نور بسیار قوی در مقام حضرت حجت ارواحنا فداه ظاهر شد که آن نور، نور امام زمان علیه‌السلام بود، و آن نور اشاره کرد به سیدی که تنها در مقام نشسته بود و گفت: «از این سید تقلید کن!»

سید علی نقی نگاه کرد و دید این سید آقای حاج میرزا علی آقای قاضی هستند ناگهان آن نور ناپدید شد؛ ولی می‌گوید: من با خود گفتم: این معرفیِ این سید به من بود و این تنها کافی نیست، باید خود این سید هم نزد من بیاید و بگوید: حضرت امام زمان امر تقلید تو را به من ارجاع داده‌اند.

از این رو از مسجد سهله بیرون آمدم و به مسجد کوفه در آمدم، در آنجا معتکف شدم تا زمانی‌که این امر تحقّق یابد و حضرت ولی‌عصر به آن سید بگویند: برو به نزد سیّد علی نقی و او را از این امر مطلّع کن!

یک‌روز که در مسجد کوفه نشسته بودم مرحوم قاضی به نزد من آمد و فرمود:

«در احکام دین، هرچه می‌خواهی از من بپرس و بدان عمل کن، ولی این قضیه را نزد احدی فاش مکن!»

 سیّد علی نقی می‌گفت: از آن به بعد من از آن سید تقلید می‌کردم و هر مسئله‌ای پیش می‌‌آمد از او می‌‌پرسیدم تا زمانی که مرحوم قاضی فوت کرد؛ از آن به بعد نسبت به هر مسئله‌ای که پیش می‌‌آید و من حکمش را نمی‌دانم در خواب مرحوم قاضی به سراغ من می‌‌آید و حکم آن را به من می‌‌فرمود

k110.mihanblog.com


برچست ها :
تعداد بازدید : 2
     
print

***لیست موضوعات (دسته بندی شده)***

نظرات 0

*لیست موضوعات سایت*





برچست ها :
تعداد بازدید : 4
     
print
/'

ابزار هدایت به بالای صفحه

On(this)

پیج رنک گوگل

پیج رنک سایت شما

پیج رنک

onmouseout=